

خدایا از ته دلم صدات می زنم …
از ته دلم ازت کمک می خوام…
خدایا از ته دلم ازت می خوام امام زمان زودتر بیاد…
خدایا می دونم ، می دونم که ما آدما فقط تو گرفتاری هامون، تو غمهامون،اونجایی که میفتیم تو

بن بست و کاری از هیچ آدمی واسه کمک کردن بهمون ساخته نیست میایم سراغ تو که اون بالا هر لحظه مراقب مایی...
می دونم که تو ما آدما یعنی خود من یکی ، لیاقت این همه مهر و محبتت ،این همه کمک و نعمتت رو که بهم دادی ندارم حتی یه ذره...چه برسه به اینکه از یاد تو هم غافل شم دیگه چی دارم بگم ؟حتی روم نمیشه که ازت کمک بخوام...حتی روم نمیشه در خونه تو بزنم ... آخه شرمندم ...از اینکه تو همیشه کمکم می کنی و من ... من چی کار کردم؟؟
ولی نمی تونم تو دلم نگه دارم و هیچی نگم. نمی تونم از کسی که می دونم حتماٌ کمکم می کنه کمک نخوام.نمی تونم بیش تر این تنهایی رو تحمل کنم... نمی تونم بخدا نمی تونم...
خودت می دونی غمم چیه ، می دونی بی امام زمان چه غمی تو دلم نشسته، می دونی هر نفسی که می کشم به امید دیدن اونه
پس تو رو به حق امام حسین(ع) کمکم کن خدایا کمکم کن......
دلم هوای تو کرده در این غروب غم انگیز .در این دنیا که تنهایان ندارند همدمی جز تو مهدی جان.
تویی که از هر نفست بوی خوش بهشت به مشام می رسد،تویی که با سایه روشن نگاهت دلم آرام می گیرد،تویی که با قدمهایت گل های نرگس رهروت را گلگون می سازند،تویی که آیینه ی معرفت و مهربانی هستی ، تویی که بهترینی و برای قلب شکسته ی من قشنگترین و زیباترین امیدی .
آری تو بهترینی ،ای جلوه گه طلوع هر غروبی ،ای سرچشمه ی هر آنچه که من در یک قطره ی آن وامانده ام ، ای لاله ی سرخ دشت انتظارم .... آخر بگو...بگو من چگونه بی تو سر کنم زندگی را در این عالم که بی تو از زهر هم تلخ تر است و چگونه بی تابی هایم را پنهان سازم در حالی که یک لحظه، حتی یک لحظه هم یادت از ذهنم نمی رود .هر لحظه و هر جا به امید آنم که تو را برای یک بار هم که شده ببینم ،هر جا را می نگرم شاید تو را ببینم افسوس که جز سیاهی و گناه چیزی در این دنیا نیست مولا... بارها شد که به نقطه ای خیره ماندم و از عمق وجودم گریستم بلکه فقط یک بار و فقط یک بار تو را ببینم افسوس که دلم اسیر صفحه ی سیاه زن
دگیم گشته و اجازه ندارد تو را ببیند .ولی چه کنم که قلبم بی تو بیش از این توان مقاومت ندارد و اگر تو را نبیند روزی می رسد که دیگر دوام نمی آورد و آرام و بی صدا بدون هیچ ناله ای می میرد و تنها یک جمله را تکرار می کند که بارها نیز تکرار کرده و جوابی نشنیده ....آری مهدی جان او تو را صدا می زند و می گرید .از غم هجر تو می گرید ،از بی کسی و غریبی اش می گرید،از اینکه بالاخره به آرزویش دست نیافته می گرید و از غم و غصه ی روزگار می گرید که او را اسیر و زندانی تنی این چنین آفرید و شکوه می کند که چرا ستاره ی آسمانی اش را که در پس ابرهای انتظار پنهان گشته ندیده... دلم می گرید و من زار می زنم و قطرات اشکمان دریایی می سازد و من آرزو می کنم که اگر تو را نبینم در این دریا بمیرم و رها شوم از بی تو بودن....
ناله هایم تا کی ؟ بی قراری هایم تا کی؟صدا زدن و نجوا نشنیدن تا کی؟
نمی دانی بی تو روزگار با من چه ها که نمی کند و چه زجرها که بی تو تحمل نمی کنم....
نمی دانی بی تو بودن برای من چون داری است که خلاصم نمی کند و فقط مرا به آن آویخته اند ولی نمی دانستند که دلم طاقت این درد را ندارد و نمی تواند بی تو تا چندی دوام آورد و می میرد... بی تو می میرد به خدا می میرد در غریبی ،در دنیایی که فریاد می زنی اما از روسیاهی جوابی نمی شنوی و در انتظار دیدن تو.....
دلم را نجات ده مولا ...دلم را نجات ده که دیگر

عمری برایش نمانده... نکند روزی برسی که من نباشم و نه دلم ... شکوه دارم از این دنیا که چرا مولایم را از من جدا ساخت و مرا در انتظار تو رها ساخت.
بار پروردگارا بر دل حقیرم بنگر که بی مهدی چه می کشد،پاسخش ده جانا ،پاسخش ده که جز دیدن مهدی پاسخی ندارد...
مام زمانم آخه تو کجایی؟
امام زمان تو کجایی؟ امام زمان چرا نمیایی؟
امام زمان دلم گرفته چرا پس نمی دی جوابی؟
آخه من چی کار کنم که روسیاهم پیش تو و اهلت آقاجون
چی کار کنم دستم کوتاهه واسه بوسیدن خاک کف پات آقاجون
نگاه بکن به حال زارم ببین که جز تو کسی رو ندارم
