


گویند سرنوشت بد نوشته است...
اما من می گویم خوابی تعبیر شده است !
کاش سرنوشت قلمی برای نوشتن نمی داشت
کاش بی سواد مکتب نرفته بود ، اما تکراری نمی نوشت ...!
کدخدا
۲۸/۱/۱۳۸۷

صبح به صبح مردگانی زنده نقابهایی متحرک بر جسمهایی آتشین نهاده
و روز را به شب نزدیک میکنند ...
اما تو قدری فکر کن ! ، این نقابها از کدامین دکان خریداری می شود ؟!!
۱۶-۱-۸۷
کدخدا
سلام من اومدم هـــــــــــــــــــــــه !!..![]()
خوش اومدمـــــــــــــم !!.. خوبید خوشید سلامتید زندگی به کامتونه خوش میگذره
چه خبرا محله ؟؟ خوش به حالتون هست یا نه ؟؟
کسی که از ما سراغ نمی گیره ؟؟ چرا ؟؟ مگه ما چیکار کردیم یه چند ماه رو مرخصی گرفتیم ... همین ... ![]()
خواستم به پیشنهاد کدخدا از این چند وقت نبودن یه چیزی بنویسم با وجود اینکه ما حس نداشتیم ولی گفتم رو چشم البته چشم راستی ..![]()
من دو ماه دیگه حضور فعالم رو نشون میدم من شوخی نیستم .
.. الان دیگه به دلیل مشکلات زندگی ما یه خورده کم کار شدیم ...
راهنما ( ۱ )![]()
راستی یه نکته باید بگم که چون من عادت دارم زیاد بنویسم می دونم حوصله خوندنش رو ندارید ولی خودمونیم یه خلاقیت به کار ببرید اونم اینه که اول صفحه وب رو ذخیره کنید بعد اون رو بخونید و بعد هم نظرتون رو بنویسید و بعد هم به اینترنت وصل بشید و بعد نظر رو واسه من بفرستید ... راستی هزینه کم
وقت زیاد
وحوصله خوندن تا آخر...
راستش و بخواید از زمانی که دانشگاه نا کجا آباد قبول شدم( همون جای که می دونید دانشگاه وسط دو تا دره
)دلم از دانشگاه سیاه شد راستش سربازی رو به اون دور افتاده ترجیح دادم. پس مثل بچه آدم رفتم تا با کمال میل به مملکتم خزمت(خدمت)
کنم البته به قول مادربزرگم خزمت
.دفترچه رو پست کردم و شروع کردم به انگشت شماری برای خزمت به مملکت .حالا گذشت تا نظام ما رو فرا خواند .روز هجدهم بودکه سوار می نیپوس
(می نیبوس)شدیم برای کرج . روبه روی زندان قزل حصار البته نا گفته نمونه مخوف ترین زندان ایران
حالا تعریف می کنم واستون .صبح ساعت 5 دم در پادگان ما رو شوت کردن پایین
هوا وحشتناک سرد بود و تاریک خدایی سرد سرد
ولی جای با صفایی بود. اما می گفتند که سخت می گیرن البته ما هم شنیده بودیم ...تا ساعت 10 ما دم دژبانی تاپ بودیم .ولی باز هم خوش گذشت با خیلی از بچه ها اشنا شدیم ... خیلی ها با مشکلاتش متفاوت اومده بودن بعضی ها بیکاری زده بود به سرشون ...بعضی ها دلشون گرفته بود بعضی ها شکست عشق خورده بودن بعضی ها شرط مادر زن رو اجرا می کردن
و ..... خدای سرکذشت جذابی داشتند
پیام بازگانی ::![]()
نگو سرباز بگو دریاچه ای غم
ندارد سرباز شکل آدم
به در دژبانی رسیدم خوابم آمد
محبتهای ماردم یادم آمد
از آن روزی که خدمت بنا شد
ستم برما نشد بر دختران شد
بمیرد آنکه سربازی را بنا کرد
تمام دختران را چشم به راه کرد
بچه فسقلی : ![]()
نخند واقعیته ها ...
خوب داخل پادگان شدیم نمی خواهم زیاد طولش بدم .
.. گذشت و گذشت نمی خواهم بگم که چه بلای به سرمون آوردن .روز اول تا حدود 2 هفته انقدر ما رو دواندن که شده بودیم یه پا آرنولد ورزشکار خطرناک .... ولی تمام امواتمون رو جلوی چشمون آوردن
.خدایی اسم خودمون رو بعضی موقعه فراموش می کردیم .... سخت بود سخت ... ولی بگم ها آقایان خدمت نرن !!!.. خوش به حال خانمها که هست ها حال کنید واسه خودتون
بعد از گذشت روزها ما شروع کردم به درس خوندن
البته درس اونجا بود یه سری کتاب داده بودن که خوندیم و با تقلب نمره گرفتیم ..

البته بدون تقلب هم نمره می گرفتیم ولی اونجوری با حال تر بود ..![]()
اطلاعات :: ما اونجا یه برنامه سین داشتم ![]()
ساعت : 4.30 برپا یا همون بیداری
ساعت : 5.00 نماز و صبحآنه
ساعت : 6.30 باید تو میدون باشیم. البته بعد از نظافت که چشم چشم رو نمی دید تو اون شب تاری چه برسه به تمیز کردن باغچه
راستی من مسول تمیز کردن باغچه بودم
ولی خدایی سخت بود بدبدختی اونجا که شب بو.د تاریک چشم چشم رو نمی دید
اگر برگ هم رو زمین بود فرمانده یه پست تنبیهی برات می زاشت ![]()
پست تنبیهی : پست تنبیهی پستی است که علاوه بر پست نوبتی خودت اون هم باید بدی البته بگم همون نگهبانیه .. گرفتی ![]()
نگهبانی : ساعت 8 صبح تا 8 صبح روز بعد 2 ساعت پست 4 ساعت لالا. ولی کو تا بیای بخوابی میشه یه ساعت سه ساعت هم کابوس می بینی تموم میشه و میره ....![]()
و تا ساعت 8.30تو میدون رژه
و فرمایشات فرمانده پادگان ... البته یه چند تایی هم غش می کردند
.... چون خون به مغزشون نمی رسید تلپ می افتادند. ولی خودمونیم من حتی یک بار هم نیوفتادم ها
.....
ساعت 8.30 به بعد تا ساعت 11.30 کارگری کلاس و غیره ....
ساعت: 11.30تا 1.30 نماز و نهار
ساعت 1.30 تا ساعت 5 دوباره همون کارها
ساعت 5 تا 6 نماز
ساعت 6 تا 7 شام
7 تا 9 استراحت
9 تا ساعت 4.30 روز بعد خواب ( البته اگر نگهبان نباشی )
به همین ترتیب می گذشت که آموزشی ما تموم شد .... هوراااااااااااا![]()
و بعد افتادیم کجا ::: بگو .؟؟؟ الف : خونشون ب: خونتون ج: باغچه تون د: اتاق تمساحها ![]()
نوچ ؟!! ... کسی حق نداره درباره سربازی من نظر بده ... ![]()
افتادیم اصفهان پیش ::: ؟؟؟؟؟ (( م )) و حسن جان ![]()
اونو که میدونید .... ![]()
ما که دیگه فراموش کردیم قضایا رو ....
اقا رفتیم دیدیم اصفهان خودمونیم شب که رسیده بودیم کیف می کردیم که چه جای باحالی واسه خدمت به مملکته. ولی چشمتون روز بد نبینه رسیدیم در دژبانی بچها همه همدیگه رو نگاه می کردن
تازه فهمیده بودن کجای کاره .در دژبانی مارو تفتیش کردن حالا رفته بودیم یه پادگان خارج از شهر وقتی برف می اومد کیفش واسه اونا بود
سرماش واسه ما وقتی هم برف رو سر ما می بارید که نگو نوک قله دیگه....![]()

خوب اون روز اول رو که گذروندیم .صبحش که پاشدیم دوباره روز از نو روزی از نو. روز درخت کاری بدترین روز دنیا بود واسم اینقدر درخت کاشتم که یهو داشت باورم می شد که درختای جنگل آمازون رو من کاشتم
یعنی آمازون شماره دو رو درست کردیم
ولی خوب ...حالا همه ی اینا به کنار یه چیز دیگه اینکه داخل پادگان ما داشتن یه گروهان جدید می ساختن که اونم جورشو ما کشیدیم کارگر بودیم نه سرباز.... شده بودیم یکی یه بدن کوفته. حالا زمستونشو ندیدی با اون سرماش. پوستمون اون روزایی که نگهبانی می دادیم در می آوردن. بازم مونده بودیم با یه دلخوشی که شایعه هایی که پخش می شد مبنی بر اینکه بهمون مرخصی قراره بدن ولی کو،همش واسه دلخوشی بود
البته می دادن ولی خیلی کم بگذریم .خوب سربازی هم واسه خودش خاطراتی داره دیگه ولی من که نمی تونم بشینم با این چشمای بابا قوریم
که تازه عمل شده همشو واستون تعریف کنم چون بهش فشار میاد . ولی تا اونجا که می تونم واستون از خاطراتش تعریف می کنم ![]()

یه خاطره::![]()
یه پسره اونجا داشتیم که داشت زندگیشو با سربازیش وفق می داد. آقا یه خصوصیت عجیب یا یه عادت عجیب داشت روزای پنجشنبه که واسه مرخصی تشهری بیرون می رفت و جمعه غروب برمی گشت آقا می دیدیم که شنبه صبح 10دقیقه قبل از بیداری تشنج می کرد
این دیگه شده بود یه عادت واسش دقیقا سر یه ساعت خاص تشنج می کرد
دیگه آسایشگاه نگهبانشو دراختیار این آقا قرار داده بود که ظاهرا امپراطور روم بود با این کاراش می دونم باور نمی کنید ولی حقیقت داره ..
یک خاطره::![]()
آقا ببینید این خدمت به مملکت با ما چیکار کرده بعد از یک ماه چشم انتظاری واسه اینکه بهم مرخصی بدن یک هفته مونده بود به مرخصبیم از شنبه نگهبانی داده بودم
که راحت روز پنجشنبه بتونم برم مرخصی شهری . پنجشنبه شد و انتظارا به پایان رسید دفتر چه مرخصیمو امضا کردن (با توجه به اینکه هر کی دو روز می ره مرخصی جیره غذایی دو روزش هم قطع می شه یعنی اون دو روز که مرخصیه)رفتم در دژبانی تا برم بیرون دفترچه مرخصیمو که دید نذاشت برم بیرون
می دونی چرا ؟ چون خط خوردگی داشت
خلاصه برگشتم سر جام اون دو روزو نگهبانی بودم و نگهبانیمو دادم بدون جیره غذایی .
یه خاطره::![]()
راستی ما با حسن هم یه روز خوب داشتیم .یه روز که با حسن تماس گرفتیم قرار گذاشتیم تا با هم بریم بیرون بگردیم .خلاصه بعد از چند ساعت حسن اومد باور کنید لحظه اول نه اون منو شناخت نه من اونو
وده ثانیه همین طوری به هم زل زده بودیم خدایی وقتی تو قم دیدمش این شکلی نبود 180درجه فرق کرده بود کاملا البته منم یه ذره تغییر کرده بودم از چشم اون. ولی خلاصه با هم رفتیم بیرون وگشتیم و با اصرار حسن رفتیم خونشون اون نمازشو نخونده بود نمازشو خوند و بعد از خوردن چای و ... با آقای مراد دستجردی بزرگ گرم گفتگو در باره قیمت زمین
و ....شدیم گفتگو مفیدی بود که فهمیدم تو اصفهان قیمت خون در ماه های حرام رو ضرب در دو بکن هرچی شد می تونی یه زمین 70 متری بخیری
تازه اگه شانس بیاری خاک بر سر اونی که زن می گیره
آخه با این 70 متر زمین اگه بخواد خونه بسازه تا توش زندگی کنه باید تعهد بده که تا آخر عمرش بچه دارنشه
چون دیگه جا ندارن.حالا دیگه بگذریم عصرش هم رفتیم بیرون گشتیم با حسن اونم بردیم خرید
با خریدن میوه هم آشناش کردیم وعصری با هم خداحافظی کردیم
همراه رفتن خورشید به خونش منم رفتم پادگان و حسن هم رفت خونشون .رفتم پادگان آخ شام سوپ جو داشتیم آ هــــــــه
.کاشکی خونه حسن می موندم
...شوخی کردم .![]()
دیگه خاطره بسه اینقدر زیاد شد که دیگه حال ندارم دیگه خاطره هام یادم رفت.![]()
پیام بازرگانی::![]()
تن من لوشه ی فقر است خودم زندانی زورم
کجا دلم خواست حقیقت کرده مجبورم
خلاصه روز در خت کاری هم گذشت و کم کم داشت بوی مرخصی عید می رسید ![]()
واسه همین مرخصی عید پوست ما رو کندن. ما رو یک شب به خواب نگهبان گشتی گذاشتن تا بهمون ده روز مرخصی بدن. قرار شد که پنجم بهمون مرخصی بدن اما بیات فرمانده گردان ما باز گند زد
.اومد تا هفتم واسمون جیره ریخت بدون اینکه بهمون اطلاع بده .خودش هم سوم جیم فنک
(اصطلاح جیم شدن در خدمت) زد.ما هم از لج تمام درختایی که به دستور اون کاشته بودیم همین که رفت رفتیم و پاشون نفت ریختیم و خاک هم ریختیم روش تا کسی نفهمه
وخلاصه تا هفتم صبح ما اونجا تلپ بودیم . آقا یعنی ما بودیم که رفتیم مرخصی همین که از اون پادگان زدیم بیرون من رفتم محلات پیش عموم که تازه از کربلا برگشته بود
.آقا ما هم اون چند روز رو با عموم خوش گذروندیم اون که شیفت بود .آخه عموم پرستارهستش ولی وقتی تو خونه بود یا با هم فیلم می دیدیم یا حرف می زدیم
یا اینکه می رفتیم فوتبال
و...خلاصه تموم فیلم هایی رو که در طول زندگیم ندیده بودم اونجا دیدم
خلاصه دیگه نه من حوصله دارم نه شما تازه مانیتور داره جلو چشام پرپر
می زنه . مهم الآنه که تو خونم و بعد از خدمت به مملکت در حال خدمت به خانواده ام 

خوب دیگه اینم به نظر کدخداآپ جدیدم بود که به پیشنهاد اون گفته که در مورد خودت باشه بهتره و بچه ها بیشتر دوست دارن . خلاصه کم پیدایی ما رو ببخشید جبران می کنیم .![]()
از کدخدا هم ممنونم که در غیبت ما نذاشت که در وبلاگ تخته بشه و هوای وبلاگ رو داشت البته وبلاگ متعلق به خودشه ممنون .
بهترین آرزوها رو براتون دارم
نه ستاره نه سرود لب دریای حسود زیر این طاق کبود جز خدا هیشکی نبود
یاعلی ..... ![]()
۲۲/۱/۱۳۸۷