فهمیدن کجا باشد و
نگفتن کجا !،
مطاع کجا باشد و
مطیع کجا؟!
کلمات کجا باشد و
گم شدن قلمی سخت کجا ؟
می خواهم که نفهمم !! ،
می گویی می شود آیا ؟!!
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
آسمان را ببین چگونه رنگ باخته است و بی روح شده است،فریادی به وسعت تاریکی شب را در خود پنهان دارد،لبریز شده از آهیست که در سکوت لبهای خاموش جا مانده است،نگاه کن!،بغض چشمانش دیگر یخ زده است و از دل سفیدی قطره قطره می بارد،دل من نیز امروز برفی برفیست،پاهایم هوای آسفالت خیابان را دارد،هوای نفسهایی سرد و بی دلیل...،اگر آمدی،با خود نم نم باران را بیاور،خش خش برگهای پاییزی ..."ف.ب"
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
کاش که حال و هوای خانه ی همسایه "واگیر"داشت ، تا خانه ی ما را نیز می گرفت!... " ف.ب "
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
بر دلت قفل و زنجیر بزن !،تا مگر بتواني بغض در گلو را همان جا سر ببري ! و راه لقمه هاي وصله دار را باز بگذاری،ولي مگر ميشود در گلو بغضي به وسعت" نگفته ها "داشته باشي و دلت را خالي از غصه کني ؟!،نه !،نمي شود ...،راه دل را " نمي توان "بست !،حتي سيم خاردارهاي تيز و برنده هم کاري از دستشان بر نمي آيد ...،پس به چشمانت " اعتماد کن " ! و دلت را به چشمانت " امانت "بده،او قدر دل را خوب مي داند و هر بار با گردشي در دلت با ارزش ترين داشته ي خود ،" اشک "را جاري مي سازد ..."ف.ب"
---------------Finished---------------