تبليغاتX
*** همسایه دیوار به دیوار ***
درباره ما
*** بسم الله الرحمن الرحیم ***


با سلام خدمت همه دوستانی که به وبلاگ

همسایه دیوار به دیوار میان از لطف همه

شما ممنونم از شما دوستان عزیز خواهشمندیم

که تمام انتقادات و پیشنهادات خود را با ما در میان

بگذارید تا در جهت بهبود وبلاگ همه همکاری داشته باشیم


و همچنین ما هم تمام تلاشمان را می کنیم تا بتوانینم

هر چه میدانیم و نمیدانیم را در اختیار شما قرار دهیم

===================

با آرزوی سلامتی برای همه دوستان عزیز

==================

حالا با هم سه صلوات برای سلامتی و تعجیل در

فرج حضرت مهدی موعود ( عج ) ...انشا الله

^^^^^^^^^^^^


همسایه دیوار به دیوار...کدخدا ...



یا علی....
لینک دوستان من :
-->*بچه های محله با صفا*<--
-->خلوت دل *ققنوس،سیمرغ،طرلان*<--
-->همزبون*مجتبی و ویدا*<--
-->از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است*حسنک وزیر*<--
-->خوشگل عاشق*سالومه*<--
-->پاتوق*ناز خانوم*<--
-->آیهان مهر*آیهان*<--
-->بهار*یسنا*<--
->به نامش و به یادش*داروگ*<--
-->غریبه تو غربت*دیاکو*<--
-->هیاهوی بسیار برای هیچ*وفا*<--
-->مقصد نهایی*نرگس*<--
-->شیطان مخفی*فریما و زاهده*<--
-->همه چیز*مولچه*<--
-->لطفا با کفش وارد نشوید*موتورگازی*<--
-->سرو سبز*نیما*<--
-->بید مجنون*افسون*<--
-->شطرنج باز*نسیم*<--
-->کوفت کاری*نسیم*<--
-->قلب شیشه ای*رویا*<--
**********************
**********************
**********************
-------> در وقت اضافی<-------
-->استقلال-رم-چلسی*نسیم ناناز*<--
-->آواز باران*آوا*<--
-->آشناترین غریبه*دایی آقا مجتبی همزبون*<--
-->طعم شیرین 2 دقیقه*حامد احسان بخش*<--
-->کشکول جوانی*حامد احسان بخش*<--
-->چکاچک*امیرزا،آس و پاس،3t،مارمولک،هشت پا*<--
-->مطرود*غریبه*<--
-->خلوتکده ما*عصیان*<--
-->نگاره هایی از قلبمان*آقا مرتضی*<--
-->فصل گناه*محمد نادری*<--
-->فتو بلاگ پرتغالی توپول*علی کاظمی*<--
-->ایکاروس*آقا مهران*<--
-->نردبان*...*<--
-->نیروانا*صبا*<--
-->*لاله های ایلام*<--
--> * آهستان * <--
--> * برنا * <--
قالب وبلاگ
لوگو دونی :

دنیا وایسا

دنیا وایسا

ترنج

لینک های جالب :

تعطیل است ...

"ت.ن" های آخر :
 ت.ن۱: هر آمدنی رفتنی دارد و هر تابشی هم بازتابشی...
روزی که با بچه های این محله آشنا شدم ،هیچ فکر نمی کردم که دوستهایی به این خوبی پیدا بشه .بچه هایی که هر کدام از یه شهری بودن و با این فاصله ها، با هم بودن و سعی میکردن
که لحظه های شادی رو در کنار هم بگذرونند. یه محله ی با صفا با کلی خونه که صفا و صمیمیت توی همه خونه هاش موج میزد ،در شادی و غم با هم شریک بودن  . به هم نمی خندیدن وبا هم می خندیدن !
توی این مدت خاطرات زیادی به وجود آمد،پر از حس های مختلف ،شادی،هیجان،غم،نگرانی،انتظار فرج ...، از خیلی هاش درس گرفتم و خیلی های دیگه اش هم باقی می مونه.
من از کسی بدی ندیدم و امیدوارم که اگه از من بدی دیدید و یا اگه حرف بی ربطی زدم به بزرگواری خودتون ببخشید و حلالم کنید ...

ت.ن۲: از همسایه هم تشکر می کنم بابت این که توی مدت یکسال و چند ماه اطمینان کرد و فرصت نوشتن رو به من داد
شاید باز هم بنویسم ...، ولی این آخرین پستی هست که توی این وبلاگ می نویسم

ت.ن۳: در آخر هم از همه دوستان و همسایه ها از جمله ققنوس،سیمرغ،طرلان،هدهد،آقا مجتبی،ویدا،داروگ ،مولچه،سالومه،وفا،ناز خانوم،آیهان مهر،یسنا،نرگس خانوم،حسنک وزیر ،موتورگازی،فریما،زاهده،آقا نیما،آقا مجتبی نسیم،کامی جون و افسون هم بابت تقریبا ۲ سالی که آمدن و نظر لطفی داشتن ممنون و سپاسگذارم
گاه گاهی شاید گذرمون به کوچه های شما افتاد ...شاید
امیدوارم همیشه موفق و شاد باشید و روزهای خوبی در انتظارتون باشه
    
خداحافظ ...                                                                                           " کدخدا ، اگه شد عکاس باشی"
                                                                                                                                              ۲۱ / ۱۱ / ۱۳۸۷

...

منبع عکس : سایت Foto                                                        


خداحافظ ای حوض کوچک اما بزرگ
خداحافظ درختان قامت کشیده
خداحافظ ماهی های قرمز تونگ بلور
خداحافظ قلم های بی جوهر
خداحافظ کارهای ناتمام
خداحافظ شعرهای نخوانده
خداحافظ غزل های نسروده


واین چنین دفتر خاطرات *** همسایه دیوار به دیوار *** بسته شد.


همه ی حرفها رو کدخدا گفت. فقط یه تشکر از تمامی دوستان عزیز که واقعا لحظات شیرینی را با
هم گذروندیم و جز خوبی ندیدیم و با تشکر از زحمات کدخدا عکاس باشی.
فراموشتون نمی کنیم //

باز دلم ياد شما ميكند ياد همان لطف و صفا مي كند
اين دل بي كينه هميشه تو را  بر سر سجاده دعا می  کند(همسایه)


یا علی


                                *** همسایه دیوار به دیوار   ***                                              
                                                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 22:46  توسط ***همسایه & کدخدا ***  | 

سلام
نمی دونم تا حالا شده برید و مطالب قبلی که نوشتید رو بخونید یا نه ؟!!
من امروز رفتم به ۱ سال پیش همین هفته
یک سال پیش یه پست خیلی طولانی گذاشته بودم به اسم :
بدووووووو نان داااااااغ ، کباب داااااااغ !!!
که در مورد تاریخچه کباب بود و بچه ها رو به چلوکبابی نایب دعوت کردم(پول کبابها رو هم من حساب نکردم ) . کلی هم از این شکلکها گذاشته بودم :

یه چند تا عکس هم از کباب گذاشته بودم که خودم تا حالا به اون اندازه ندیدم !
بچه ها هم خیلی به طولانی بودن پست ها اعتراض می کردن ! 
توی همون پست قول دادم که از دفعه بعدش کوتاه تر بنویسم
اون روز رو با امروز مقایسه میکنم . همه چیز خیلی فرق کرده ، بچه های محله، رفت و آمد های محله ، حتی خود من خیلی فرق کردم . 
حالا می خوام بپرسم :
 ققنوس، سیمرغ،هدهد ، طرلان ، داروگ ، مولچه ، آقا مجتبی کاشانی ، نرگس ، فریما ، زاهده ،حسنک وزیر ، آقا نیما ، موتورگازی، آقا مجتبی نسیم ، ناز خانوم ، آیهان مهر ، یسنا ، سالومه، نغمه ، وفا ، آوا ، ناناز
همه خوب و سلامت هستید ؟!!
هر کسی اومد بگه " حاضر "
یا علی ...
  [بدرود]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 17:7  توسط *** کدخدا عکاس باشی ***  | 

 سلام من اومدم هـــــــــــــــــــــــه !!..Hello

خوش اومدمـــــــــــــم !!.. خوبید خوشید سلامتید زندگی به کامتونه خوش میگذره

چه خبرا محله ؟؟ خوش به حالتون هست یا نه ؟؟

کسی که از ما سراغ نمی گیره ؟؟ چرا ؟؟ مگه ما چیکار کردیم یه چند ماه رو مرخصی گرفتیم ... همین ...

خواستم به پیشنهاد کدخدا از این چند وقت نبودن یه چیزی بنویسم با وجود اینکه ما حس نداشتیم ولی گفتم رو چشم البته چشم راستی ..

من دو ماه دیگه حضور فعالم رو نشون میدم من شوخی نیستم ... الان دیگه به دلیل مشکلات زندگی ما یه خورده کم کار شدیم ...

راهنما (  ۱  )

راستی یه نکته باید بگم که چون من عادت دارم زیاد بنویسم می دونم حوصله خوندنش رو ندارید ولی خودمونیم یه خلاقیت به کار ببرید اونم اینه که اول صفحه وب رو ذخیره کنید بعد اون رو بخونید و بعد هم نظرتون رو بنویسید و بعد هم به اینترنت وصل بشید و بعد نظر رو واسه من بفرستید ... راستی هزینه کم وقت زیاد وحوصله خوندن تا آخر...

راستش و بخواید از زمانی که دانشگاه نا کجا آباد قبول شدم( همون جای که می دونید دانشگاه وسط دو تا دره )دلم از دانشگاه سیاه شد راستش سربازی رو به اون دور افتاده ترجیح دادم. پس مثل بچه آدم رفتم تا با کمال میل به مملکتم خزمت(خدمت) کنم البته به قول مادربزرگم خزمت.دفترچه رو پست کردم و شروع کردم به انگشت شماری برای خزمت به مملکت .حالا گذشت تا نظام ما رو فرا خواند .روز هجدهم بودکه سوار می نیپوس (می نیبوس)شدیم برای کرج . روبه روی زندان قزل حصار البته نا گفته نمونه مخوف ترین زندان ایران حالا تعریف می کنم واستون .صبح ساعت 5 دم در پادگان ما رو شوت کردن پایین هوا وحشتناک سرد بود و تاریک خدایی سرد سرد ولی جای با صفایی بود. اما می گفتند که سخت می گیرن البته ما هم شنیده بودیم ...تا ساعت 10 ما دم دژبانی تاپ بودیم .ولی باز هم خوش گذشت با خیلی از بچه ها اشنا شدیم ... خیلی ها با مشکلاتش متفاوت اومده بودن بعضی ها بیکاری زده بود به سرشون ...بعضی ها دلشون گرفته بود بعضی ها شکست عشق خورده بودن بعضی ها شرط مادر زن رو اجرا می کردن و ..... خدای سرکذشت جذابی داشتند

پیام بازگانی ::Gotcha

نگو سرباز بگو دریاچه ای غم

ندارد سرباز شکل آدم

به در دژبانی رسیدم خوابم آمد

محبتهای ماردم یادم آمد

از آن روزی که خدمت بنا شد

ستم برما نشد بر دختران شد

بمیرد آنکه سربازی را بنا کرد

تمام دختران را چشم به راه کرد

بچه فسقلی :

نخند واقعیته ها ...خوب داخل پادگان شدیم نمی خواهم زیاد طولش بدم ... گذشت و گذشت نمی خواهم بگم که چه بلای به سرمون آوردن .روز اول تا حدود 2 هفته انقدر ما رو دواندن که شده بودیم یه پا آرنولد ورزشکار خطرناک .... ولی تمام امواتمون رو جلوی چشمون آوردن .خدایی اسم خودمون رو بعضی موقعه فراموش می کردیم .... سخت بود سخت ... ولی بگم ها آقایان خدمت نرن !!!.. خوش به حال خانمها که هست ها حال کنید واسه خودتون

بعد از گذشت روزها ما شروع کردم به درس خوندن البته درس اونجا بود یه سری کتاب داده بودن که خوندیم و با تقلب نمره گرفتیم ..

البته بدون تقلب هم نمره می گرفتیم ولی اونجوری با حال تر بود ..

اطلاعات :: ما اونجا یه برنامه سین داشتم

ساعت : 4.30 برپا یا همون بیداری

ساعت : 5.00 نماز و صبحآنه

ساعت : 6.30 باید تو میدون باشیم. البته بعد از نظافت که چشم چشم رو نمی دید تو اون شب تاری چه برسه به تمیز کردن باغچه

راستی من مسول تمیز کردن باغچه بودم ولی خدایی سخت بود بدبدختی اونجا که شب بو.د تاریک چشم چشم رو نمی دید اگر برگ هم رو زمین بود فرمانده یه پست تنبیهی برات می زاشت

پست تنبیهی : پست تنبیهی پستی است که علاوه بر پست نوبتی خودت اون هم باید بدی البته بگم همون نگهبانیه .. گرفتی

نگهبانی : ساعت 8 صبح تا 8 صبح روز بعد 2 ساعت پست 4 ساعت لالا. ولی کو تا بیای بخوابی میشه یه ساعت سه ساعت هم کابوس می بینی تموم میشه و میره ....Night

و تا ساعت 8.30تو میدون رژه و فرمایشات فرمانده پادگان ... البته یه چند تایی هم غش می کردند .... چون خون به مغزشون نمی رسید تلپ می افتادند. ولی خودمونیم من حتی یک بار هم نیوفتادم ها .....

ساعت 8.30 به بعد تا ساعت 11.30 کارگری کلاس و غیره ....

ساعت: 11.30تا 1.30 نماز و نهار

ساعت 1.30 تا ساعت 5 دوباره همون کارها

ساعت 5 تا 6 نماز

ساعت 6 تا 7 شام

7 تا 9 استراحت

9 تا ساعت 4.30 روز بعد خواب ( البته اگر نگهبان نباشی )

به همین ترتیب می گذشت که آموزشی ما تموم شد .... هوراااااااااااا

و بعد افتادیم کجا ::: بگو .؟؟؟ الف : خونشون ب: خونتون ج: باغچه تون د: اتاق تمساحها

نوچ ؟!! ... کسی حق نداره درباره سربازی من نظر بده ...

افتادیم اصفهان پیش ::: ؟؟؟؟؟ (( م )) و حسن جان

اونو که میدونید ....

ما که دیگه فراموش کردیم قضایا رو ....

اقا رفتیم دیدیم اصفهان خودمونیم شب که رسیده بودیم کیف می کردیم که چه جای باحالی واسه خدمت به مملکته. ولی چشمتون روز بد نبینه رسیدیم در دژبانی بچها همه همدیگه رو نگاه می کردن تازه فهمیده بودن کجای کاره .در دژبانی مارو تفتیش کردن حالا رفته بودیم یه پادگان خارج از شهر وقتی برف می اومد کیفش واسه اونا بود سرماش واسه ما وقتی هم برف رو سر ما می بارید که نگو نوک قله دیگه....

خوب اون روز اول رو که گذروندیم .صبحش که پاشدیم دوباره روز از نو روزی از نو. روز درخت کاری بدترین روز دنیا بود واسم اینقدر درخت کاشتم که یهو داشت باورم می شد که درختای جنگل آمازون رو من کاشتم یعنی آمازون شماره دو رو درست کردیم ولی خوب ...حالا همه ی اینا به کنار یه چیز دیگه اینکه داخل پادگان ما داشتن یه گروهان جدید می ساختن که اونم جورشو ما کشیدیم کارگر بودیم نه سرباز.... شده بودیم یکی یه بدن کوفته. حالا زمستونشو ندیدی با اون سرماش. پوستمون اون روزایی که نگهبانی می دادیم در می آوردن. بازم مونده بودیم با یه دلخوشی که شایعه هایی که پخش می شد مبنی بر اینکه بهمون مرخصی قراره بدن ولی کو،همش واسه دلخوشی بود البته می دادن ولی خیلی کم بگذریم .خوب سربازی هم واسه خودش خاطراتی داره دیگه ولی من که نمی تونم بشینم با این چشمای بابا قوریم که تازه عمل شده همشو واستون تعریف کنم چون بهش فشار میاد . ولی تا اونجا که می تونم واستون از خاطراتش تعریف می کنم

یه خاطره::

یه پسره اونجا داشتیم که داشت زندگیشو با سربازیش وفق می داد. آقا یه خصوصیت عجیب یا یه عادت عجیب داشت روزای پنجشنبه که واسه مرخصی تشهری بیرون می رفت و جمعه غروب برمی گشت آقا می دیدیم که شنبه صبح 10دقیقه قبل از بیداری تشنج می کرد این دیگه شده بود یه عادت واسش دقیقا سر یه ساعت خاص تشنج می کرد دیگه آسایشگاه نگهبانشو دراختیار این آقا قرار داده بود که ظاهرا امپراطور روم بود با این کاراش می دونم باور نمی کنید ولی حقیقت داره ..

یک خاطره::

آقا ببینید این خدمت به مملکت با ما چیکار کرده بعد از یک ماه چشم انتظاری واسه اینکه بهم مرخصی بدن یک هفته مونده بود به مرخصبیم از شنبه نگهبانی داده بودم که راحت روز پنجشنبه بتونم برم مرخصی شهری . پنجشنبه شد و انتظارا به پایان رسید دفتر چه مرخصیمو امضا کردن (با توجه به اینکه هر کی دو روز می ره مرخصی جیره غذایی دو روزش هم قطع می شه یعنی اون دو روز که مرخصیه)رفتم در دژبانی تا برم بیرون دفترچه مرخصیمو که دید نذاشت برم بیرون می دونی چرا ؟ چون خط خوردگی داشت خلاصه برگشتم سر جام اون دو روزو نگهبانی بودم و نگهبانیمو دادم بدون جیره غذایی .

یه خاطره::

راستی ما با حسن هم یه روز خوب داشتیم .یه روز که با حسن تماس گرفتیم قرار گذاشتیم تا با هم بریم بیرون بگردیم .خلاصه بعد از چند ساعت حسن اومد باور کنید لحظه اول نه اون منو شناخت نه من اونو وده ثانیه همین طوری به هم زل زده بودیم خدایی وقتی تو قم دیدمش این شکلی نبود 180درجه فرق کرده بود کاملا البته منم یه ذره تغییر کرده بودم از چشم اون. ولی خلاصه با هم رفتیم بیرون وگشتیم و با اصرار حسن رفتیم خونشون اون نمازشو نخونده بود نمازشو خوند و بعد از خوردن چای و ... با آقای مراد دستجردی بزرگ گرم گفتگو در باره قیمت زمین و ....شدیم گفتگو مفیدی بود که فهمیدم تو اصفهان قیمت خون در ماه های حرام رو ضرب در دو بکن هرچی شد می تونی یه زمین 70 متری بخیری تازه اگه شانس بیاری خاک بر سر اونی که زن می گیره آخه با این 70 متر زمین اگه بخواد خونه بسازه تا توش زندگی کنه باید تعهد بده که تا آخر عمرش بچه دارنشه چون دیگه جا ندارن.حالا دیگه بگذریم عصرش هم رفتیم بیرون گشتیم با حسن اونم بردیم خرید Geminiبا خریدن میوه هم آشناش کردیم وعصری با هم خداحافظی کردیم همراه رفتن خورشید به خونش منم رفتم پادگان و حسن هم رفت خونشون .رفتم پادگان آخ شام سوپ جو داشتیم آ هــــــــه.کاشکی خونه حسن می موندم ...شوخی کردم .

دیگه خاطره بسه اینقدر زیاد شد که دیگه حال ندارم دیگه خاطره هام یادم رفت.

پیام بازرگانی::

تن من لوشه ی فقر است خودم زندانی زورم

کجا دلم خواست حقیقت کرده مجبورم

 

خلاصه روز در خت کاری هم گذشت و کم کم داشت بوی مرخصی عید می رسید

واسه همین مرخصی عید پوست ما رو کندن. ما رو یک شب به خواب نگهبان گشتی گذاشتن تا بهمون ده روز مرخصی بدن. قرار شد که پنجم بهمون مرخصی بدن اما بیات فرمانده گردان ما باز گند زد.اومد تا هفتم واسمون جیره ریخت بدون اینکه بهمون اطلاع بده .خودش هم سوم جیم فنک(اصطلاح جیم شدن در خدمت) زد.ما هم از لج تمام درختایی که به دستور اون کاشته بودیم همین که رفت رفتیم و پاشون نفت ریختیم و خاک هم ریختیم روش تا کسی نفهمه وخلاصه تا هفتم صبح ما اونجا تلپ بودیم . آقا یعنی ما بودیم که رفتیم مرخصی همین که از اون پادگان زدیم بیرون من رفتم محلات پیش عموم که تازه از کربلا برگشته بود .آقا ما هم اون چند روز رو با عموم خوش گذروندیم اون که شیفت بود .آخه عموم پرستارهستش ولی وقتی تو خونه بود یا با هم فیلم می دیدیم یا حرف می زدیم یا اینکه می رفتیم فوتبال و...خلاصه تموم فیلم هایی رو که در طول زندگیم ندیده بودم اونجا دیدم خلاصه دیگه نه من حوصله دارم نه شما تازه مانیتور داره جلو چشام پرپر می زنه . مهم الآنه که تو خونم و بعد از خدمت به مملکت در حال خدمت به خانواده ام

خوب دیگه اینم به نظر کدخداآپ جدیدم بود که به پیشنهاد اون گفته که در مورد خودت باشه بهتره و بچه ها بیشتر دوست دارن . خلاصه کم پیدایی ما رو ببخشید جبران می کنیم .

 

از کدخدا هم ممنونم که در غیبت ما نذاشت که در وبلاگ تخته بشه و هوای وبلاگ رو داشت البته وبلاگ متعلق به خودشه ممنون .

بهترین آرزوها رو براتون دارم

نه ستاره نه سرود لب دریای حسود زیر این طاق کبود جز خدا هیشکی نبود

یاعلی .....

                                                                                      *** همسایه دیوار به دیوار ***

                                                                       ۲۲/۱/۱۳۸۷


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 7:18  توسط *** همسایه دیوار به دیوار***  | 

 " بسم الله الرحمن الرحیم "

سلام علیک بر اهالی محله با صفا  خوب و خوش و سلامت هستید ؟
به روایت هم اکنون تاریخه وبلاگ ، امروز تولد یکسالگیه خانه دیواری ما می باشد
(تبصره۱ : البت به نظر اشتباه می آید ، چون با نظرات همخوانی ندارد و ... )

تبصــــــره ۲: در این پست برای اهل محل مخصوصا عاشق شده ها و ... خنده واجب است !!!(فقط مراقب مگس ها باشید ) "  قضیه مگس رو هم آنهایی که میدانند به آنهایی که نمی دانند بگویند و آنهایی که نمی دانستند و حالا می دانند به آنهایی که باز می دانند بگویند تا از حفظ شوند !  

اخطــــــــار : به همراه آوردن کادو ممنـــــوع است !!!

به اندازه یک سال قدم به گذشته بر می داریم ( بپا زمین نخوری ! )
همساده در همین روزها بود که این وبلاگ رو ساخت و اگه دقت کرده باشین از هر موضوعی مطلب می نویسه و تا دلتون بخواد مثل خودم مطالبش طولانیه !
قالب وبلاگم قبلا یه شکل دیگه بود که به قول سیمرغ باید شطرنجی میشد  وقالـــب کنونی رو هم دادا حسنی زحمتش رو کشیدن که به قول آقای همساده ، دستت طلــــلا !
گذشت و ... کم کم بازدید کننده های زیادی داشت و از بین این بازدید کننده ها بعضی ها با هم تشکیل یه محله دادن
 و امیدواریم که هر چه زودتر ماموریت آقای همساده تمام بشه و ما باز هم شاهد مطالبشون باشیم !

در آخر هم :
شاید برای بعضی ها سوال باشه که اصلا چی شد که کدخدا به وبلاگ همسایه اومد و خودش قبلا کجا بوده ؟ وبلاگ داشته یا نه ؟؟!گفته باشم داستانش طولانی

زمستون سال 1385 بود که استاد درس زبان فنی گفتن : هر کسی یه وبلاگ در رابطه با کامپیوتر بسازه ، نمره مثبت بهش میدم !!! ( حالا استاد زبان فنی چه ربطی به کامپیوتر داشت خودمان هم متوجه نشدیم !!! ، یعنی بیشتر در مورد کامپیوتر حرف میزد تا زبون اجنبی !)
خولاصه(خلاصه) ، منم گفتم که چه خوب میشه یه وبلاگ بسازم و این نمره رو بگیرم . کم کم پیش رفتم تا این که وبلاگ رو ساختم ، مطالبشم در مورد قیمت انواع قطعات سخت افزاری تا رجیستری ... اینطوری بود که من وبلاگ نویسی رو شروع کردم !

گذشت و گذشت تا جلسه بعدش آدرس وبلاگ رو به استاد دادم ... استاد هم گفت باشه میرم سر میزنم و ایرادات رو میگم !؟!
گذشت و بازم گذشت هـــا ... جلسه بعدش به استاد گفتم چی شد وبلاگ رو دیدید ؟
استاد هم در جواب گفتن : نه ! آدرسی که دادی اشتباه بود !!؟
و دوباره آدرس رو دادم و حتی لینک آدرس رو برای ایمیل استاد فرستادم ، اما باز هم استاد می گفتن که آدرس اشتباهه !!!!!!!!
اینجا بود که گفتم نه خــــــــیر ، مثل این که آقای استاد نمی خواد نمره بده و ... !
برای همین بی خیال وبلاگه شدم و رفتم یه وبلاگ دیگه ساختم به نام : مرا با خود ببر تا آسمان ...
مطالب خاصی توی وبلاگ نمی نوشتم ، قالبشم یه دختر بچه با 2 تا چمدون در حال فکر بود . البته قبل از قالب این دختربچه یه قالب داشتم شکل قالب دایی آقا مجتبی ...
و شاید باورتون نشه منی که اینجا به قول خودتون نظر می ترکونم  ، توی اون وبلاگم به کسانی که نظر می دادن اصلا سر نمیزدم ...
تا این که همسایه در تاریخ ۴/۱۲/۱۳۸۵ یه نظر داده بود ...
اسمش برام جالب بود " همسایه دیوار به دیوار "
رفتم به وبلاگش سر زدم و دیدم که نه ، یه چیزی هست که اسمش هم قشنگه .
خولاصه سرتون رو درد نیارم اول چیزی که خیلی از دیدنش تعجب کردم تعداد نظراتش بود !
من ( کدخدا ) در تاریخ ۶/۱۲/۱۳۸۵ اولین نظر خودم رو مبنی بر : 
 salam hamsaye
migamaa age yeky bekhad be shoma mohebat kone va nazaresho rajebe veblaget bege faghat 2 saaat bayad dome in navare laghzandeye gosheye safharo begire ta berese be tahesh ke taze shoroo kone be neveshtane nazaresh naaaaaa?
neveshtehaye veblagooo khondam kheilyy khooooob bod
va makhsosan mosighyy ke roye veblag gozashty kheily ghashange
be omide didar
khodahafez

بعد چند ماه هم که آقای همساده لطف کرد و من رو با محله با صفا و بچه ها آشنا کرد ...
و بعدش هم که سر و کله مطالبم اینجا پیدا شد ...
گذشت ها ... تا
اولین مطلبم رو در تاریخ ۱۴/۵/۱۳۸۶ در وبلاگ همسایه نوشتم Helloویه چیزی خیلی جالب بود که همسایه تا مدتها فکر میکرد من پسرم !!!

و همین جا هم از همه بچه های محله از جمله :
سیمرغ " سیمک " و ققنوس و طرلان " ترلان " (خلوت دل 
حسنک وزیر " دادا حسنی " ( از ر
ون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است !)
آقا مجتبی " ولک " و ویدا  " ویدی " (
همزبون )
داروگ " سبزو ،شش خطه، هنوز مونده تا هفت خطی! "  البته خطش بد نیست ها! (
به نامش و به یادش
موتورگازی
" قام قامی "
(
لطفا با کفش وارد نشوید ! )
نرگس خانــــــومی ( 
مقصد نهایی " هنایی " )
مولچه خان " کوچولو "  (دایر
ه ای با محوریت خدا )
فریما " فریماه " و زاهده " دهخدا " (
شیطان مخفی )
آقا نیما و خالقزی (
دختر و پسر آریایی
سالومه " سالی " (
طنین آیه های مقدس
یسنا (
بهار
ناز خانوم " نازی " (
پاتوق) و آقا آیهان (آیهان مهر
دیاکو
غریبه تو غربت  )
افسون
(بید مجنون )
آقا مجتبی نسیم (
باور نکن تنهاییت ر ا
ناناز " نسیم ناناز " (
استقلال_ روم _ چلسی
آوا (
آواز باران
وفا (
هیاهوی بسیار برای هیچ)
نغمه (
روی در روی سیاهی
دایی آقا مجتبی (
آشناترین غریبه )
و آقا ارسلان فوتبالی (
وبلاگ اختصاصی فوتبال ) تشکر می کنم که همیشه لطف داشتن و به خونه ما سر میزدن و میزنن ... از همتون ممنون که این مدت مطالب طولانی ما رو تحمل کردید!!! امیدوارم که سال بعد هم  به خوبی و خوشی در محله باصفا و در کنار هم باشیم ...
توی این مدت خاطرات زیاد چه تلخ و شیرین داشتیم و از همه مهمتر این بود که در شادی و غم همیشه در کناره هم بودیم ...و شادی و غم رو تنها به دوش نمی کشیدیم !
هر خوبی از ما دیدین مطمئن باشید چشماتون سالمه و نیازی به دکتر نداره !!! و هر بدی هم که دیدید امیدوارم به بزرگی ما ( البت به بزرگی خودتون  ) ما رو حلال می کنید !

همسایه دیوار به دیوار و کدخدا عکاس باشی

بچه فسقلی: کدخدا نتیجه رو خودمون متوجه شدیم دیگه نتیجه رو نگو خوابمون گرفت
کدخدا : حرف حساب جواب نداره دیگه !!!
یا علی ..   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 5:47  توسط *** کدخدا عکاس باشی ***  | 

بنام حضرت دوست كه هر چه داريم از اوست ...

سلام عليك Helloبه همسايه هاي عزيز ،‏خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟زندگي به كامه ؟
امتحانات هم كه تمام شد و بالاخره  بعد مدتي يه نفس راحت مي كشيم اما خوب در عوض جزوه نوشتن شروع شد
خوب حالا میرسه به قسمت دوم ماجرا...
کدخدا : آی بچه فسقلی کجا سرتو انداختی پایین همین طوری داری میری هااا ؟؟؟  
بچه فسقلی : دارم میرم که قسمت دوم رو ببینم
کدخدا:بلیط گرفتی یا نه ؟
بچه فسقلی : نــــــوچ
کدخدا: باشه حالا این دفعه بیا بدون بلیت قسمت دوم رو ببین

" قسمت دوم "

امروز داشتم به امتحاناتم و نتايجش فكر مي كردم كه ياد يه خاطره افتادم ، گفتم براي شما همسايه ها هم بگم ، بفرماييد چايي ...
  خوب داستان از آنجايي شروع ميشه كه
ددددد ... بچه ساكت بشين مي خوام خاطره تعريف كنم ...
هميشه فكر مي كردم  شب امتحان يكي از بدترين
شبهاي عمر آدمي باشه ،‏مخصوصا اگه امتحان همچين سخت باشه كه با چند تا مترجم توي مغر آدم جا بگيره ...

ماجرا از اين قراره: توي يكي از همين روزها كه امتحان داشتيم و قطع شدن گاز هم براي خودش معضلي بود ،‏من و يكي از دوستانم در حال درس خواندن بوديم .
يعني دوستم كنار بخاري درسهاش رو بلند بلـــــــند مرور مي كرد ...
و من هم سر كامپيوتر داشتم تحقيقات رو دانلود مي كردم ...
كه دوستم يهو من رو صدا زد !!! و گفت : بخاري خودش خاموش شد !؟!؟
من گفتم واااا تازه گاز رو وصل كردن براي چي گاز قطع شد ؟؟؟
دوستم جواب داد : اعلام كرده بودن كه براي انشعاب دادن لوله هاي فرعي به اصلي 24 ساعت گاز رو قطع مي كنن !
خلاصه سرتون رو درد نيارم ، دوست گرامي بنده هم رفت با خونشون تماس گرفت و گفت اينجا گاز قطع شده و ما ميريم خونشون .
ما هم كه بايد حتما فرداش تحقيق رو به استاد مي داديم ، مجبور شديم كه 2 ساعتي بمانيم تا دانلود تحقيقات تموم بشه و بعد بريم خونه دوستم .
بالاخره دانلود تموم شد و ساعت به 21:30 رسيده بود و داشتيم آماده مي شديم بريم Arabic Veil،‏همين موقع بود كه پدر گراميه بنده تماس گرفتن ...
من هم به بابا گفتم كه دارم ميرم خونه دوستم !
بابا هم گفتن: براي چي ؟؟؟
منم گفتم كه گاز خونه رو قطع كردن ! بابا جواب دادن : برو از طبقه بالا بپرس گاز دارن يا نه ؟؟!
من هم در جواب گفتم: آخـــه پدر من وقتي گاز ما قطعه ،‏يحتمل گاز طبقه بالا هم قطع مي باشد !!!! (‏تبصره : كنتور گاز طبقه بالا و پايين يكي است )
خلاصه هي از من انكار و هي از پدر اصرار !
بالاخره با اصرار پدر رفتم و از طبقه بالا پرسيدم ، آنها هم جواب دادن كه گاز خونه ما وصله !!!
اينجا بود كه انگاري يهو برق به فكر آدم برسه ،‏فكرم به كار افتاد. و ياد دسته شير گازه كنار بخاري افتادم و رفتم ديدم كه بـــــــــــــــله ، اين دوست ما رفته درس بخونه ،نگو در حين درس خواندن چسبيده به بخاري و اين باعث شده كه دسته شير گاز بخاري به سمت پايين آمده و گاز قطع بشه !!!

حالا اينها هوچــــــي ...
از همه بدتر اين كه شب امتحان آدم بره بنشينه توي سرما با عجله اونم با اين سرعته مولچه اي تحقيقات رسیده رو دانلود كنه به مدت 2 ساعت !
بعد تازه دوست ما هم بره تماس بگيره با خونشون كه آآآآي جماعت خانه بخاري ها را زياد كنيد ، ما از يخبندان ميايم !
تازه باز اينها هوچي ...
 ساعت رسيده بود به 22 و روده كوچيكه ،‏روده بزرگه را خورده بوده و ديگر چيزي به نام روده باقي نمانده بود ...
اين موقع بود كه به دوستم گفتم: من مي خواستم براي شام غذايي در مطبخ خانه آماده كنم  حالا امشب گشنه سر بر بالين بنه، تا درس عبرتي باشد كه هر جا رفتي حتي اگر گاز خانه شان قطع  شد ، ‏نگويي  گاز قطع شده است !!!
خلاصه آن شب يك زير چشمي من به دوستم  نگاه مي كردم و مي خنديدم و از آن طرف هم دوستم يه نگاه به من مي كرد و از كار خودمان مي خنديديم ...
اينم از شب امتحان به ياد موندني ،‏اما باز نمراتش همچنان باقيست ...‏

نتيجه :
كدخدا:خوب حالا كي مي تونه بگه كه چه نتيجه اي ميگيريم از اين خاطره ؟؟؟
بچه فسقلی:آقا اجازه ما بگيم ؟؟؟
كدخدا : بگو مي شنويم ... ( اينم 2 تا عكس يادگاري Photographer)
بچه فسقلی : ما نتيجه مي گيريم كه هميشه براي درس خوندن بريم بچسبيم به بخاري و درسهامون رو بلند بلـــند بخوانيم و هميشه تا صحت چيزي معلوم نشده همه رو سر كار بذاريم حتي خودمان را !!!!!
كدخدا :اينم از عاقبت خاطره تعريف كردن !

پایـــان( از اون فیلم ها بود که آدم آخرش این شکلی میشه)

هم اکنون آهنگ وبلاگ :به درخواست یکی از بچه ها آهنگ کارتون چوبین رو گذاشتم 
راستی شماها کارتون چوبین یادتونه ؟؟؟من که زیاد یادم نیست ...

پاورقي‏ : اميدوارم كه از اين متن و خاطره لذت برده باشيد .
يا علي ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 3:40  توسط *** کدخدا عکاس باشی ***  | 

سلامی چو بوی خوش ناشتایی ( ای سیمرغ)
نه بابا ناشتایی چیه ؟ همون آشنایی خودمون
می بینم که بالاخره بعد روزها عموی ما هم از خونمون تشریف بردن  ... الهی بری که دیگه برگشتی نداشته باشی ... 

خوب ما هم گفتیم بیایم تا با این بهمن و این چیزها ...الباقیه بچه ها نرفتن قرنتینه ، دوباره یه مطلبی گذاشته باشیم  که همه جان سالم به در ببریم از دست عمو
و همین جا هم از سپر بلای محله "حسنک وزیر باشتینی " تشکر کرده که جان دوباره ای به وبلاگ ما بخشیدند  که الهی هر چه از خداوند متعال خواهان است ، بدان دست یابد ...

و الباقیه قضایا ...
امتحانات هم که تمام شد اما نمراتش همچنان باقیست ...
 بعد مدتها آمدم تا یه خاطره ای تعریف کنم " البته نه از نوع دومش ها  "
دددد .... بچه ساکت بشین می خوام خاطره تعریف کنم 
موسیقی متن :
ماجرا از این قرار است که:
.

.

.
به علت اینکه زیاد از خواندن مطالب و طولانی بودن متن خسته نشوید قسمت اول ماجرا همین جا به پایان میرسد
تبصره :باقی ماجرا را در قسمت دوم بخوانید...

پایان قسمت اول

رای قاضی : این شایعه ها را که می گویند قسمت دوم در کار نیست، گوش ندهید. منتظر قسمت دوم باشید ... !!!
وضعیت آهنگ وبلاگ : خاله قورباغه !!!
 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 2:22  توسط *** کدخدا عکاس باشی ***  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام خدمت بچه های عزیز محله  باصفا  همه و همه ..........

 

و همچنین دوستانی که قدم رو چشای ما می ذارند و میان تو وبلاگ همسایه دیوار به دیوار .....

 

خوب یه داستان آوردم همونی که همه منتظرش بودید ..... امیدوارم که خوشتون بیاد...

 

اینم بگم که زیاد ایراد نیگیرید ... من که نویسنده نیستم !!!!......

 

بعد هم چون این داستان رو خیلی وقته نوشتم احتمال داره که اتفاقهایی توش باشه که مربوط به گذشته باشه ......

 

از بچه های که نقشی تو داستان ندارند  میگم که دفعه بعد حتملا  هواشون رو دارم ...و شرمنده اخلاق ورزشیشون هم هستم ...

 

واما اینم بگم از کدخدا جون هم معذرت می خواهم که تو این داستان اسمشو نیاوردم چون که این داستان مال خیلی وقت پیشه انشا الله داستان بعدی .....

 

این نکته رو متذکر بشم  هر کسی غلط املایی بگیره می کشمش .!!!!....

 

اینم بگم همش یادم میره  هر کسی یه خطش نه نه یه کلمه رو جا بزاره .. دیگه ادامه رو خودش میدونه ....... باید همش رو بخونید ...

 

ادامه مطلب رو کلیک کن واسه داستان ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 6:45  توسط *** همسایه دیوار به دیوار***  |