تبليغاتX
*** همسایه دیوار به دیوار ***
درباره ما
*** بسم الله الرحمن الرحیم ***


با سلام خدمت همه دوستانی که به وبلاگ

همسایه دیوار به دیوار میان از لطف همه

شما ممنونم از شما دوستان عزیز خواهشمندیم

که تمام انتقادات و پیشنهادات خود را با ما در میان

بگذارید تا در جهت بهبود وبلاگ همه همکاری داشته باشیم


و همچنین ما هم تمام تلاشمان را می کنیم تا بتوانینم

هر چه میدانیم و نمیدانیم را در اختیار شما قرار دهیم

===================

با آرزوی سلامتی برای همه دوستان عزیز

==================

حالا با هم سه صلوات برای سلامتی و تعجیل در

فرج حضرت مهدی موعود ( عج ) ...انشا الله

^^^^^^^^^^^^


همسایه دیوار به دیوار...کدخدا ...



یا علی....
لینک دوستان من :
-->*بچه های محله با صفا*<--
-->خلوت دل *ققنوس،سیمرغ،طرلان*<--
-->همزبون*مجتبی و ویدا*<--
-->از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است*حسنک وزیر*<--
-->خوشگل عاشق*سالومه*<--
-->پاتوق*ناز خانوم*<--
-->آیهان مهر*آیهان*<--
-->بهار*یسنا*<--
->به نامش و به یادش*داروگ*<--
-->غریبه تو غربت*دیاکو*<--
-->هیاهوی بسیار برای هیچ*وفا*<--
-->مقصد نهایی*نرگس*<--
-->شیطان مخفی*فریما و زاهده*<--
-->همه چیز*مولچه*<--
-->لطفا با کفش وارد نشوید*موتورگازی*<--
-->سرو سبز*نیما*<--
-->بید مجنون*افسون*<--
-->شطرنج باز*نسیم*<--
-->کوفت کاری*نسیم*<--
-->قلب شیشه ای*رویا*<--
**********************
**********************
**********************
-------> در وقت اضافی<-------
-->استقلال-رم-چلسی*نسیم ناناز*<--
-->آواز باران*آوا*<--
-->آشناترین غریبه*دایی آقا مجتبی همزبون*<--
-->طعم شیرین 2 دقیقه*حامد احسان بخش*<--
-->کشکول جوانی*حامد احسان بخش*<--
-->چکاچک*امیرزا،آس و پاس،3t،مارمولک،هشت پا*<--
-->مطرود*غریبه*<--
-->خلوتکده ما*عصیان*<--
-->نگاره هایی از قلبمان*آقا مرتضی*<--
-->فصل گناه*محمد نادری*<--
-->فتو بلاگ پرتغالی توپول*علی کاظمی*<--
-->ایکاروس*آقا مهران*<--
-->نردبان*...*<--
-->نیروانا*صبا*<--
-->*لاله های ایلام*<--
--> * آهستان * <--
--> * برنا * <--
قالب وبلاگ
لوگو دونی :

دنیا وایسا

دنیا وایسا

ترنج

لینک های جالب :

 

سلام بچه ها :

حول ماه رمضان رو بهتون تبریک می گم ...ببخشید دیر اومدم...

    

 

شهر هرت ؟؟!....                                                              

 

> شهر هرت جايي است که براي مريض شدن


 و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

********

> شهر هرت جايي است که با ميلياردها


 پول بعد از ماهها فقط مي توان براي


مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

********

> شهر هرت جايي است که خنده عقل را


 زائل مي کند

********
> شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه


خونه باشه و البته اون گوشه که


 آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

********
> شهر هرت جايي است که مردم سوار


تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا


کار کنن وپول تاکسي شون و در بيارن

********

> شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن

و ماموراي امنيت شهر مي گن:

به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب


بچه هاشون باشند

********

> شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط


فقراند اما سريال هاي تلويزيوني شون توي کاخ ها مي سازن

********

> شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري


 سربازي تا بليط پاره کردن يادبگيري

********

> شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است.



ادامه مطلب یه آموزش جالب به دردتون میخوره ۱۰۰٪

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 12:42  توسط *** همسایه دیوار به دیوار***  | 

 

کراک

دوستهای خوبم سلام.امیدوارم حال همه تون خوب باشه و هیچ وقت مشکلی نداشته باشید. بعد از مدتها تصممیم گرفتم که باز از اون داستانها بزارم .. که بتونیم استفاده کنیم

این داستان واقعی هستش ها ............... شوخی نگیرید ............

خوب  این دستان  هم یکی از داستنهایی هستش که  باید بخونیم چون  خیلی تو جامعه رواج پیدا کرده به امید ریشه کنی آن

من 27 سالمه .داستان رو از جایی شروع میکنم که دوم دبیرستان بودم. توی راه مدرسه با یک پسری آشنا شدم .2 سال از من بزرگتر بود. توی هنرستان ساختمان می خوند .

تا 1 سال اول چیز زیادی بینمون نبود .گاهی می دیدمش بعد از یک مدت فهمیدم خواهرش دوست خواهرمه.چندباری با خواهرم دم خونه شون رفتیم.رابطه مون با نگاههای بچگانه.......ادامه پیدا کرد.تا قبل از دانشگاه شاید 1-2 بار بیشتر بیرون نرفتیم با هم.اما دوره دانشگاه دیگه واسه ما زندگی بود.با هم خوش بودیم.همه جا با هم می رفتیم.هیچ وقت با هیچ دوست یا گروهی همراه نبودیم.همیشه دوتایی کوه سینما و.........بودیم.دورانی بود واقعا که با هیچ کس نداشتم و نخواهم داشت.واقعا دوستش داشتم اون هم همینطور.تو خانواده اش یک کم مشکل داشت .مشکلاتی که خیلی از جوونها دارن.هروقت توخونه حرفش میشد به من پناه می آورد می گفت اگه به خاطر تو نبود معلوم نیست چه کار میکردم.سعی میکردم کمکش کنم.آرومش کنم که با خانواده ش راه بیاد.هیچ پدرمادری بد بچه شو نمی خواد.روزها همینطور میگذشت و ما به هم وابسته تر میشدیم.تصمیم داشتیم همیشه با هم باشیم اما هنوز برای حرف ازدواج زود بود.موانع زیادی داشتیم.اون تک پسر بود و از سربازی معاف شد.این یک مشکل حل شد.دانشگاه هم تموم شد.هر دو سرکار می رفتیم ولی واقعا هنوز واسه هم همون بودیم حدود 8 سال گذشته بود . تا اینکه حرف بین خانواده ها مطرح شد.خانواده من راضی نبودند. میگفتن واسه تو موقعیت های خیلی بهتری هست اما بهر حال قبول کردن.خانواده اون هم میگفتن هنوز زوده اما بعد از چند ماه بالاخره همه چیز تموم شد........احساس میکردم همه دنیا رو دارم دیگه تنها نيستم . بگذریم از حرفهای اون روزها 8 ماه بعد ازدواج کردیم و رفتیم خونه خودمون اوایل واقعا خوش بودیم و هیچ مشکلی نبود تا اینکه یک چیزهایی پیش اومد.

من سرکار میرفتم شبها گاهی زودتر می خوابیدم.اون هم تلویزیون نگاه میکرد.یکبار تازه خواب رفته بودم همینجوری بیدار شدم بیرونو نگاه کردم دیدم نیست پای تلویزیون رفتم دیدم تو آشپزخونه است . یک جورهایی مشکوک بود به روم نیاوردم . تا اینکه باز هم تکرار شد .

یک بار که دیر اومدم خونه دیدم بیحاله خواب آلوده نمی فهمیدم چیه دیگه شک کرده بودم آخه خداییش هیچ وقت هم دروغی بینمون نبود دردسرتون ندم نشستم باهاش صحبت کردم که یک چیزی هست تو به من نمیگی . رفت یک چیزی آورد بهم نشون داد گفتم این چیه؟گفت من هم نمی دونم یکی از دوستهام بهم داده یک جور صمغ درخته داروی گیاهیه مسکنه از قرص که بهتره (آخه یک مدت بود سر مسایل کاری مشکلاتی داشت .گاهی هم قرص خواب می خورد)بهش گفتم تو که نمیدونی این چیه گفت خودم هم که نمیخوام از چاله در بیام بیفتم تو چاه قرار شد دیگه سراغش نره یک مدتی گذشت شاید 1 ماه که دوباره دیدم بهش گفتم باز این چیه؟اون موقع بود که فهمیدم .......

خودش هم نفهمیده با تجویز یک مثلا دوست اعتیاد پیدا کرده بود.شاید اون موقع هم عمق فاجعه رو نفهمیدم.قرار شد کم کم بذاره کنار.به کسی چیزی نگفتم که مسلما بزرگترین اشتباهم همین بود.فکر میکردم خودمون میتونیم حلش کنیم ولی این دوره ترک طولانی شد پیش یک دکتر عمومی رفتیم اما نمیدونست این چیه. تا یکروز من از رادیو شنیدم که در مورد این ماده (کراک) هشدار میداد . انگار دنیا رو روی سرم خراب کردند.وقتی به خودش هم گفتم ترسید.دیگه جدی رفت پیش یک دکتر که قرص تجویز میکرد.اما باز هم فایده نداشت.یک دکتر دیگه میگفت قرصی که دکتر قبلی داده جنایت بوده.... دیگه نمیدونستیم به حرف کی گوش بدیم کاش به حرفش گوش نکرده بودم دلسوزی بیجا هم نمیکردم باید خانواده رو در جریان می ذاشتم . رفت پیش یک دکتر واسه سم زدایی.روزهای بدی بود همون روزها خانواده من فهمیدند . خانواده اون چند ماهی بود زیاد سراغ ازمون نمی گرفتن انگار نه انگار بچه ای داشتن.....پدرم یک روز اومد خونه ما و پیشنهاد داد یک مدت دور از هم باشیم تا زندگیمون دوباره پا بگیره. هر کدوم رفتیم خونه پدرمون.هر دو سرکار میرفتیم مدام با هم ارتباط داشتیم گاهی هم همدیگه رو میدیدیم.بعد از حدود 4 ماه برگشتیم خونه خودمون اما.........

دوباره شروع شد . دیگه زندگی برام یکجورهایی زندون شده بود از کارم مونده بودم از رفت و آمدهام از خانواده ام واقعا آرزوی مرگ داشتم سختیهایی داشتم که دیگه گفتن نداره ولی دوستش داشتم.دوباره خانواده ها فهمیدن این بار دیگه پدرم اجازه نداد بمونم.هیچ وقت یادم نمیره لحظه آخری که دیدمش اشکهاشو یادم نمیره.دیگه تا امروز نه اونو دیدم نه خونه مو نه میدونستم ماشینمون چی شده دیگه از هیچی خبر تداشتم.داشتم دیوونه میشدم. هنوز امید داشتم.پدرم نمی خواست اجباری بهم بکنه من هم جدایی رو قبول نمیکردم.منتظر بودم ببینم چی میشه؟اما از اون هم دیگه خبری نشد شاید به خاطر خودم شاید هم به اصرار خانواده اش چون اونها هم نظر به جدایی داشتن.هیچ وقت نفهمیدم بعد از اون روز چی بهش گذشت یا چه فکری میکرد فقط خبر سلامتیشو داشتم که خوشحالم میکرد.الان حدود 8 ماه گذشته و ازش جدا شدم و به این نتیجه رسیدم که برام بهتر بوده اما عشقی رو که از دست دادم هیچ وقت یادم نمیره . اما بهرحال دارم زندگی میکنم .

دوستهای خوبم فقط دو تا نصیحت کوچولو بهتون میکنم اول اینکه همیشه از تجربه بزرگترها استفاده کنید. دوم اینکه اگه یک روز هر مشکلی براتون پیش اومد فکر نکنید دنیا تموم شده همیشه امید هست.

امیدوارم هیچ وقت مشکلی نداشته باشید و همیشه موفق باشید


خوب بعد از یه کمی که  درس گرفتیم حالا باید یه کم شاد بزنیم

میخواهم زا یه  بحث مهم براتون حرف بزنم البته تحلیل یه بازیه اون بازیه زنونه

از دستش ندید ها ......... چون دیگه گیرتون نمیاد 

فوتبال زنونه  

یا علی. ...

تو ادامه مطلب بخونید و ببینید

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 9:21  توسط *** همسایه دیوار به دیوار***  | 

سلام دوستان عزیز ...

خوبید همه؟؟؟  انشا الله  که سالم و سلامت باشید ..

داره نزدیک میشه  خوشحال باشد ......  (( رمضان ))

 

. حالا با هم برخى از مشكلات مترو رو بررسى ميكنيم !!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 



 

ادامه مطلب رو فراموش نکنید  .... موضوع ازدواج مجدد!!!.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 7:31  توسط *** همسایه دیوار به دیوار***  | 

 

زرتشتيان به 7 فرشته ي مقرب الهي كه عالم را تدبير مي كنند ايمان دارند . آن ها عبارتند از :


1 بهمن : فرشته ي انديشه ي نيك
2 شهريور : فرشته ي قدرت و سلطنت
3 اسفند : فرشته ي عبادت و فيض
4 خرداد : فرشته ي تندرستي و كمال
5 مرداد : فرشته ي ابديت
6 گوشوروان : فرشته ي حامي حيوانات
7 سروش : فرشته ي اطاعت
هفت سرچشمه ي سوگند
هفتمين پسر هفتمين پسر


يكي از اسرار عدد 7 است . در افسانه هاي سحرآميز و خرافي اروپاييان آمده است كه هفتمين پسر هفتمين پسر با هيكلي تنومند و دستي شفابخش به دنيا مي آيد .


ضرب المثل مشهور 7 :
اگر هفت بار زمين خوردي براي هشتمين بار بلند شو


هفت رنگ


در قديم هر رنگ را به يكي از سيارات هفتگانه ( در آن زمان ) و يكي از روزهاي هفته اختصاص مي دادند .
نيلي / زحل /شنبه
زرد / آفتاب / يك شنبه
آبي / ماه / دوشنبه
نارنجي / مريخ / سه شنبه
سرخ / عطارد / چهارشنبه
بنفش / مشتري / پنج شنبه
سبز / زهره / جمعه

هفت خان

هفت خان يا هفت منزل به حوادثي مي گويند كه براي رستم و اسفنديار رخ داد
هفت سين
هفت استاد فرزانه
هفت استاد فرزانه را هفت وزير يا سندبادنامه مي گويند كه كتاب داستاني قديمي است
هفت پيكر
مثنوي هفت پيكر از آثار نظامي گنجوي است
هفت اورنگ
از آثار جامي است
هفت شهر عشق
مرحله ي سير و سلوك عرفاني ست
جامي درباره ي عطار مي گويد : هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم


عدد 7 در اسلام


آسمان در قرآن به هفت نام ذكر شده : بنا – سقف – طرائق – طباق – شداد – رتق و فتق – الدخان
امام محمد باقر پس از شهادت پدرش در 7 سالگي به امامت رسيد
امتحان حضرت يوسف 7 سال بود كه در زندان گذشت
سجود بر 7 عضو است
هفت فرشته ي زرتشتيان


 آقا میدون آزادی می خوره ؟؟؟         

                                                                                                      
روز جمعه بود و من عجله داشتم بايد پانزده دقيقه اي خودم مي رسوندم به آزادي نمي تونستم نرم يه موضوع کاري بود که بد جوري حياتي بود بعد از چند وقت تنها موردي که زده بودم به هدف همين قرار بود اگه شکل مي گرفت زندگيم از اين رو به اون رو مي شد اگه نه فاتحه

رسيدم به ميدون ميدون هميشه خلوت بود ولي ايندفعه تخم مرگ ريخته بودند به خودم فحش دادم آخه هميشه وقت حساس من بااين بي نظميهام خودم و غافلگير مي کنم هميشه

حال چطوري من پانزده دقيقه اي خودم و به آزادي برسونم آي خدا کم کم بيست دقيقه طول مي کشه اگه ماشين گير بياد .اگه ماشين گير بياد حاظرم سه برابر پول يه دربست و بدم برم آخه اين قرار به جونم بستگي داره پانزده دقيقه اي به آزادي رسيدن همون و يه زندگي جديد همون

تو يه فرعي ميدون يه ماشين واستاده بودو مسافر مي گرفت به نيت اينکه شايد آزادي باشه خدا را شکر کردم و رفتم جلو يه مرد غول پيکر و عظيم الجثه کنار ماشين وول مي خورد و داد مي زد انقلاب يه نفر انقلاب يه نفر
اي بابا اينم که اينطور شد بخت ما بخت نيست والا..
رفتم جلو عجب هيکلي داشت چه سيبيلي چه شونه هايي چه ابهت مردانه اي تو همين فکرا رفتم جلو و گفتم آقا مي بخشيد نمي دونيد ماشيناي آزادي کجا وا مي ايستند هيچ ماشيني که اينجا نيست شما اصلا نمي دونيد هستند نيستند اصلا وا مي ايستند؟

در و واکرد و بدون اعتنا به حرف من گفت بفرما آقا بفرما و با يه دستش من و راهنمايي کرد به سمت ماشين
گفتم آقا معذرت مي خوام فکر کنم اشتباه شنيديد من گفتم آزادي نه انقلاب
گفت  نه آقا درست شنيدم اصلا تا به حال نشده که درست نشنيده باشم من از روي چشم يارو حرف نگفته تو دلش و مي شنوم بفرما
گفتم آخه شما که مي ريد انقلاب
گفت شما به اونش چيکار داريد مگه نمي خواهيد بريد آزادي
گفتم آره
گفت پس بفرما معطل نکن اعصاب ما رو هم خط خطي نکن
گفتم من غلط کنم اعصاب شما رو خط خطي کنم ولي ماشيني که از اينجا انقلاب بره که نمي تونه آزادي بره
گفت کي گفته هر کي گفته غلط کرده من مي رم شما حرفي داريد
  رفتم با ترس نه ولي آخه انقلاب شرقه آزادي غرب چه ربطي به هم دارن
گفت اون ربطش به خودم مر بوطه اصلا شما به ربطش چيکار داريد نيم وجب اومده داره به من درس تهرون شناسي مي ده آخه نکبت من به سن تو تو اين خيابونا دارم مسافر کشي مي کنم 
گفتم مي بخشيد واقعا متاسفم که سوء تفاهم شده من همچون جسارتي نکردم ولي آخه خودتونم دقيق نگاه کنيد مي بينيد از راه انقلاب آزادي خيلي دور مي شه 
زير لب يه چيزايي گفت مثه فحش و آخرش يه استغفراللهي وبعد گفت ببينم تو آزادي مي خواي بر ي
گفتم آره
گفت معمولش چند دقيقه اي مي ري
گفتم بيست دقيقه اي
گفت من تو رو پانزده دقيقه اي مي رسونم آزادي
گفتم يعني اول آزادي مي ري
گفت نه اول انقلاب 
گفتم اين که نمي شه
گفت کي گفته که نمي شه
گفتم کسي نگفته ولي منطقي نيست با منطق جور در نمي ياد
گفت با فريادوداد گور بابا ي منطق گور باباي تو که اين دري و وري رو مي ياره تو حرف آشغال بهت مي گم مي شه بگو مي شه
   ترسیده بودم بد جوري والله شما هم بودید مي ترسيديد با اون هيکل دادم بزنه چشاشم قرمز شده باشه تا به حالم نيم کيلو آب دهنم تو صورتت تف کرده باشه

با لحني که بخوام آروشم کنم گفتم بله شما درست مي گيد مي شه شما مي تونيد و راهم و گرفتم که برم که از شرش خلاص بشم که اگر يه دقيقه ديگه بمونم کتک رو خوردم که دستش و رو شونم محکم احساس کردم
گفت کجا؟
گفتم هيچي مي رم با يه ماشين ديگه برم ديدم بدجوري نگاه مي کنه با لرز گفتم اگه شما اجازه بديد
گفت تو غلط کردي سه ساعته وقت من و گرفتي اعصابم و خرد کردي حالا بري. و من و هول داد تو ماشين     به زور من ترسيده بودم هي داد مي زدم آقا من نمي خوام بيام اونم مي گفت بايد بياي هي داد مي زدم آقا من اصلا مي خوام بر گردم خونمون پشيمون شدم آزادي ام نمي خوام برم که اون بدون توجه من و کرد تو ماشين و در و بست و کنار ماشين واستادو دو باره داد زد انقلاب يه نفر انقلاب

من مات و مبهوت بودم که يکي بغل دستم گفت آقا الکي خودت و خسته نکن ما همه اين حر فا را زديم بيا مثه بچه آدم بشين و حرف نزن ببينيم راه مي افته يا نه اگه مي شه پا تم ازروي کفشم برداري ممنونت مي شم
اره متوجه بغل دستيم شدم وگفتم مي بخشيد و پام و از روي پاش بر داشتم و گفتم آخه آقا نمي شه که اينطور
که گفت چرا مي شه براي ما شد براي شما هم مي شه
که متوجه تو ماشين شدم سه نفر جلو شش نفر عقب درهم و برهم روهم    گفتم بابا شما شايد بخواهيد بريد انقلاب ولي من انقلاب نمي خوام برم که همه خنديدند و يکي گفت من برم انقلاب من به گور بابام خنديدم من مي خواستم برم جمهوري اون يکي منم مي خواستم برم شهرک غرب اون يکي منم امام حسين منم جواديه منم در بند هر کي يه جايي گفت الا انقلاب
بغل دستيم گفت ديدي گفتم که ما همه همينطور سوار شديم که تو سوار شدي گفتم که نمي شه
گفتم آخه نمي شه که شما هيچ چيز نگفتيد؟

درهم شروع کردن به گفتن من اعتراض کردم من دادم زدم من خواستم دعوا هم بکنم من و رو زمين کشيد والا نمي اومدم
آخر سرش بغل دستيم گفت بي خيال اينهمه تو اعتراض کردي چي شد خودت هيکل و قد و قامتش وکه ديدي بي خيال شو
گفتم ولي اگه همه اعتراض کنيم مي شه
که همه زدند زير خنده منم جوابم گرفتم خودمم خندم گرفته بود ازحرفم
گفتم پس چرا هنوز واستاده؟ بياد بريم ديگه
که بغل دستيم گفت چه مي دونم واالله انگار ويار مسافر داره يه چند نفرم خوبه حالا تو صندوق عقب جا داده ولي هنوزم دنبال يه بنده خدا ديگه است
تازه داشتم مي فهميدم که تو يه ماجراي عجيبي گير افتادم يه ماجراي خاص
ولي خوب شايدم تقدير ما به آز ادي نبود شايد تقدير ما تو انقلابه آدم با يد منطقي باشه آدم تقديرش و که نمي تونه عوض کنه با يد باش کنار بياد

تو اين فکراي تسلي دهنده بودم که اون آدم هيکليه يه نفر و با زور کنارم چپوند و در و بست   و اون نفر داشت مثه اول من يه بند ور مي زد که قبل از اينکه با منطق و تجربه بهش ثابت کنم کارش بي فايده است گفتم مي بخشيدا ولي اگه پاتون رو از رو پاي من بر داريد ممنونتون ميشم خودتونم خسته نکنيد آخه..........

خدا شفا بده آقای راننده رو .......

منبع : شعر طنز ادبی نو " نه جوک "

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 2:0  توسط *** کدخدا عکاس باشی ***  |