

کدخدا
۱۳۸۷/۱۰/۱۴
قطره قطره از دل آسمان می بارد
لطافت یک روز بارانی
کجاست آن پرستوی آزاد و رها ؟
چه شد آن همه شکوفه ؟
چشمانت راست می گویند
زمستان نزدیک است ...

منبع عکس : سایت Foto
خداوندا اگر دستانم نیایشگر دستان توست
اگر چشمانم نیایشگر چشمان توست
اگر لبهایم نیایشگر لبهای توست
بدان که دلم نیز نیایشگر دل توست
غم بود که به من یاد تو را آموخت
غم بود که آمد به منزلگاهم تابه بهانه ای
خانه دلم را به روی تو بگشایم
خداوندا اگر دیر است ببخش
اما بهانه های هزار رنگت را که در زندگیم افکندی
تا تو را ادراک باشم می بینم
هر روز خورشید مهرم
آب پاک سجاده ام
وتپش قلبم وضویم می شود
تا دست در دست هم دهند ومرا نزدیک تو گردانند
خداوندا آموزگار زندگیم هستی و بودی و خواهی بود
نگذار در این امتحان پس دادن های روزگار رد شوم
و......
*☺* زیزیگولو *☺*

گویند سرنوشت بد نوشته است...
اما من می گویم خوابی تعبیر شده است !
کاش سرنوشت قلمی برای نوشتن نمی داشت
کاش بی سواد مکتب نرفته بود ، اما تکراری نمی نوشت ...!
کدخدا
۲۸/۱/۱۳۸۷

صبح به صبح مردگانی زنده نقابهایی متحرک بر جسمهایی آتشین نهاده
و روز را به شب نزدیک میکنند ...
اما تو قدری فکر کن ! ، این نقابها از کدامین دکان خریداری می شود ؟!!
۱۶-۱-۸۷
کدخدا

حياط خانه ما کوچک است ..گر چه مانده از پدر ولي بي اندازه سرد است...
ياد آن روز ها خاطر شب هاي بي مثالش ..گرما بخش است
با اينکه نه تختي داشت ونه سايه بان...ولي نان و پنيري بود که سماور هم داشت
درخت توتي بود که چتر سبزي هم داشت
دست هاي پينه بسته پدر ...نگاه نگران مادر ...شوخي هاي برادر ...مهرباني هاي خواهر هم داشت
کنار هم ..دود آتش.منقل ذغالي ..کبابي و ريحاني.ناني و ماستي هم داشت
روي حصير آبي رنگ..کنار حوض قديمي..شر شر آبي و بالشي و پشتي زيبايي هم داشت
مادر کنار سماور..روي تختک..چايي به ما ميدادو دعايي: دعاي اونفس گرمي بود
پدر دور آتش ...ماشه به دست...کبابي دست ما مي داد و سلامي:سلام او سلامت باشيد خوبي بود
يک برادري بود و هزار آرزو برايش..دردي داشت که ما را ميکشت
خنده اش دنياي ما بود و ...ناله اش زخم قلب تک تکمان
خواهر هم نعمتش بر اين باغ کوچک پدري مستدام باد
بر اين جمع مهربان...هم عروسي بود.. و...داماد نيز هم ...
نوه ها مثل باران رحمت صفاي سبزي باغ بودند
يادش خير باد
مهرباني ها ياد باد
آيا؟
باز هم حياط خانه ما گرم مي شود؟
ذغالش با من ...برادر و خواهر هم...عروس و داماد ..نوه ها هم...
ولي کو پدر .....؟
مادر کجاست.....؟؟؟
نویسنده : محمد بوستان مهر " ناخدا "
---------------------------------------------
پاورقی۱: "ماشه" به زبان مازرونی است و به زبان فارسی می شود: همان انبری که ذغال را با آن بر می دارند ![]()
کپی برداری از این اثر فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می باشد
*****************************************************
سلام و دو صد بدرود بر اهالیه خوب محله با صفا ۱ یا ۲ یا ۳ ...
اینطور که معلومه وبلاگ همزبون همچنان در حال شمردن کوچه های محله هستند ![]()
به قل همسایه که خوبی ؟ خوشی؟ سلامتی؟ اموراتت می گذره ؟؟ ![]()
انشاءالله که حال همگی خوب باشه ... ![]()
ما هم هر چه به دنبال همسایه گشتیم، پیدا نشدند ![]()
به همین علت همچنان به روز می شویم
و شما دوستان هم، همچنان باید این پست ها را تحمل کنید
توجــــــــــــــــــــــــــــــــــه توجــــه![]()
هم محله ای های عزیز،از شما خواهشمندم که بعد از خواندن این متن،حتما نظرات و انتقادات خود را بیان کنید ![]()
با اجازه ، رخصت
یا علی![]()
![]()