


صداااا .... رفــــت
دوربیــــن .... رفــــت
حرکـــت ! ...![]()
کدخدا : سلام ، با اجازه ![]()
همسايه ديواري ها و بي ديواريها : حرفم نمياد ...( خوب حق داره ، گنااااهي
)
دو عاشق: کلا بي خيال ميشيم ، رو چشم راستی دوعاشق خانوم ![]()
آقا مجتبي (همزبون) : مي بينيم که نمي بينم
، خوب توي هواي انجير پزون شمال از خودت از اين پستهاي ۲ کلمه ايه با معني مي گي آ ...![]()
مولچه :بابا *( پست - هيجان انگيز - بعدا ميگم - سکرت - دلم تنگه)(( کلمه "بابا" در داخل پرانتز ضرب مي شود )) ![]()
مليکا: چيه خوب ؟ يکي عشقش کشيده فقط گل بذاره ![]()
آقا نيما : س _ خ _ خ ( مخفف : سلام ، خوبي ؟، خداحافظ )![]()
نرگس خانومي : چه خوب رفتني سبز و آمدني سبزتر داشته باشيم ... (کلا" می ترسم با نرگس خانومی شوخي کنم
، اما خوب يه مدل ديگش ميشه : سبز بمانيم و سبز برويم ، سيــــن مثل سبزوو![]()
)
شهريار موتوري :يکي مياد ، يکي ميره ، عجب ترافيکي ، من با اين موتور کي برسم خونه ![]()
سيمرغي : چه سلامي چه عليکي ، اين سکرت بازيا چيه ؟![]()
----------------------> تبليغات<----------------------![]()
طرلان : کتي جان شام حاضري بخور . جوجه نخوري هااا
ـ امتحان چه طور بود ؟![]()
زهره (نبشناسم
): دههه ، نبينم دوباره بياي انتقاد کني هاا ![]()
![]()
مولچه :همه آسوده بخوابيد ، مولچه بيدار است ![]()
شهريار موتوري : نه تو خجالت نمي کشي ؟
نه ، خجالت نمي کشي ؟ اين گوشت رو ۲-۳ بار بپيچونم ، اونوقت ياد ميگيري که از اين پست هاي سکرت نذاري.
تولد وبلاگم يادت نره هاااا
( کدخدا : همين کارها رو کردي که ثريا خانوم رو بهت ندادن دیگه
)
مولچه : حيف اول نشم ، بابا ديگه کسي نظر نده ، من آخــــــــــــر ![]()
--------------------------------------------------------------------------->به ترتیب تاریخ و ساعت نظرات
----------------------------------------------------------------------->بازیگران : هداممانشستطزمشم

کدخدا : خوب بعدا میگم ، یعنی الان میگم ![]()
![]()
بی مقدمه میریم سر اصل مطلب ( تا سرمون توی کله پزیه سر کوچه پیدا نشده بگم
)
سکرت ۱: رفتنت به سلامت
توضیح : خوب ، خــــــــــــــوب ...
خوب راستش ، همسایه یه چند وقتی نمی تونه بیاد و پست بذاره ![]()
سکرت ۲ : آمدنش گلباران
توضیح : خوب من اونوقت تهنا میشم ، برای همین فعلا (کدخدا : سفر قندهار که نیست ، بر میگرده ) آجیه همسایه به جای همسایه پست میذارن
خوب معرفیه جایگزین :
بچه فسقلی : اینقدر نگو خوب ، دههه ![]()
اسم : *** مینا خانوم ***
اسم مستعار : ...... (بذار مشورت کنیم ، بعد خودش میگه
)
سن : نمنم ، فقط منیم که کنکور نزدیکه
توصیه : این شکلی --->" [چپ نگاه کردن]" نگاه کردین با من نه ، با کدخدا طرفینااا
خوب من تقصیر ندارم ، شکلک " چپ نگاه کردن " رو نداره ![]()
تا زمانی هم که همسایه نیست آسه میرید آسه میاید ، نبینم این شهریار موتوری بیاد اینجا ویررررااااژژژ بده هاااا ![]()
![]()
منم ورود "مینا خانوم" رو به نویسندگان این وبلاگ، تبریک می گم و امیدوارم که توی محله و در کنار دوستان ، روزهای خیلی خوبی رو داشته باشند ![]()
خوب صبحانه که خبری نیست و کسی ما رو دعوت نمی کنه ![]()
پس یا علی ...( آ ه ن گ - ا ز - ر و ز ب ه - ن ع م ت ا ل ل ه ی )![]()
![]()

پايان شمارش معکوس
سيمرغي: کدخدا بالاخره قضيه اين شمارش معکوس چي شد ؟پسر اقدس خانم ميخواد
زن بستونه يا دخترش ميره خونه بخت ؟![]()
کدخدا :
نه بوبو ، دلتون رو صابون نزنيد که عروسي دعوت بشين![]()
" فعلا که پسر اقدس خانوم گفته " بابــــــــا من زن نمي خوااااااااام
" ![]()
مولچه : آخه تو که بلد نیستی بشماری برای چی شمارش معکوس میذاری ؟!![]()
کدخدا :من نوموخواااااااام
۲ دقیقه صبر داشته باشید تا بگم
بــــله ، داشتم مي گفتم که بالاخره بعد ۱۰ روز شمارش معکوس، اين روز فرا رسيد ، هر چند
خودش نرسيد
من اومـــدم " سلـــــــام "
کدخدا : کي اومد ؟ بچه فسقلي تو بودي ؟ ![]()
بچه فسقلي : دو دو تا ، چهار تا ، چي گفتي کدخدا ؟ ![]()
کدخدا : مي گم تو بودي گفتي: من اومدم " سلــــــام " ؟ ![]()
![]()
بچه فسقلي : نــــه
، بوخوداااا من نبودم ![]()
کدخدا : خيلي خوووب
، نزده گريه مي کنه واسه من
، پس کي بود ؟ " جلل الخالق " ![]()
مجهول الهويت :کدخدا نيستي ؟ هستي ؟ خوشي ؟ سلامتي ؟ روزگار به کامته ؟![]()
کدخدا: چي چي ؟ شما کي بيدي ؟شيطونه ميگه برم دم در ببينم کي جراءت کرده زنگ خونه
ما رو بزنه در برهاااا ، دهههه ![]()
مجهول الهويت : به به حالا ديگه ما رو نمي شناسي ؟پس اين همه شمارش معکوس واسه
چي بود ؟
کدخدا : هــا دايي؟ ![]()
همسايه ديواري ها و بي ديواري ها : منم ديگه ![]()
کدخدا : اواااااااا
سيمرغي ببين اينم از همشهريتون که اومد
، خوش آمدي ، بچه هاي محله چشمشان منورالانوار باد !![]()
به به ، سعادتيست ، نبدونين که همه چشم به راه اين شمارش بودن ، چه به موقع رسيدين !![]()
بلــــــه مي فرمودم که شمارش معکوس به پايان رسيد
از اين به بعد بايد دم در خونه هاتون منتظر همسايه با سوغاتي ها باشيد...
و....
و اگه نيومد هم ما سيمرغي رو به نمايندگي از بچه ها با ماشين آقا مجتبي و با بنزيني
که من ميدم ....![]()
( ميره تو ليست سياه
)
بچه فسقلي : کدخدا يعني ماموريت " سربازي " همساده تموم شد ؟![]()
کدخدا : يحتمل همين طوره !، با تاريخ و زماني که کارشناسي شد
بايد همين روزها ماموريت به پايان برسه
خوب ديگه اينم از شمارش معکوس ، ديگه راز ماز (secret )نبود ؟![]()
![]()
طرلان :
( کدخدا:
)
اينم چند تا عکس از ... ![]()
![]()
1- " جلـــل الخالق " ![]()
2- اوااااااا ![]()
۳- همه دست ها بالاااااا ![]()
یا علی ...![]()
![]()

یه روز توی یه کلاس درس که تعدادش به اندازه " Fariseh OR S " بود نشسته بودیم
که استاد شروع کرد به درس دادن ...![]()
انواع متغیر ...![]()
nchar:( به این صورت خوانده شود : ن - کر
) = اگر ن - کر بود ، فاصله در نوشتن را حساب می کند و بیشتر از کر است !!! ![]()
varchar:( به این صورت خوانده شود : ور-کر ) = اگر ور-کر بود ، فاصله در نوشتن را حساب نمی کند.
nvarchar: (به این صورت خوانده شود : ن - ور - کر ) = اگر ن - ور - کر بود ، فاصله در نوشتن را حساب نمی کند و بیشتر از ور-کر است !
همین موقع ها بود که یکی از بچه ها گفت : استااااد؟!!
، اگه لال باشه چی میشه ؟!! ![]()
نکته امتحانی : یادم باشه که هر موقع خواستم user & password برای عضویت و یا هر مکان دیگه بسازم ، سعی کنم که از فاصله هم در ساختنش استفاده کنم . این راه برای جلوگیری از زود هک شدن خوبه ! ![]()
یا علی ...

قديم نديما توي ولايت خودمون
وقتي بیرون از خونه می رفتیم
هميشه حواسمون بود که يه ماشين يا موتوري بهمون نزنه
که خدايي نکرده باعث تصادف بشه و خودمون آسيب ببينيم
، اما حالا بايد مراقب پرستو ها هم بود !!!![]()
همچين رو هوا ويــــــــراژ ميدن
که آدم توي خيابون بايد " جاخالي " بده تا پرستوها بهش نخورن
! من نبدونم اينها کورند يا کوري رنگ دارن
که آدم ها رو نمي بينن .
چه خوب ميشد اين جور مناطق شمالي که بعد از عيد پرستو بازاره
، يه پليس پرستويي ميذاشتن و هر پرستويي که از 4 متر مانده به زمين پايين تر آمد رو جريمه ميکردند.![]()
حالا اينها که خوبه باز آدم توي خيابون "جاخالي" ميده
و پرستوها بهش نمي خورن. امـــــا پرستوهاي اين دوره زمونه ننجـــون
ماشاءالله بدجور احساس علاقه شديد به درس و مکتب خونه پيدا کردند .
به حدي که با ما سر کلاس درسهامون شرکت ميکنن
، اما اينو بگم خيلي شیطونن !!!![]()
نبدونيد سر کلاس چه وضعيتي ميشه ، انگار که زلزله اومده باشه
اين دخترها سر کلاس با ديدن پرستو جيـــــغ بنفش ميزنن
.بعد پرستو هم که قربونش برم انگاري خيلي دوست داره خودش رو به استاد نشون بده تا نمره بيشتر بگيره ، ميره نزديک سقف توي کلاس هي دور ميزنه
، هــــي دور ميزنه تا سرش گيج ميره !!!![]()
من ميگم که اينها ظرفيت درسهاي سنگين ما رو ندارن
اما باز راهشون ميدن سر کلاس .( ما هم که دنبال بهونه که توجهمون به درس نباشه
)
اصولا جديدا کفش (کشف) شده که پرستوها علاقه زيادي به کسب و کار و درآمد حلال دارند ! ![]()
به همين علت هم در ادارجات پيداشون شده
و صبح ها زودتر از کارمندان به محل کار رفته و گوي سبقت را ميربايند .![]()
به گفته خبرگزاري ف.ب : در ادارجاتشان علاوه بر پرستو موش نيز ديده شده !!!!![]()
که اين دقيقا بايد کارشناسي بشه : ![]()
1- موشها در حال اسباب کشي هستند که پرستوها بيايند
2- پرستوها نيز کار اداري دارند !
3- موشها با پرستوها زندگي ميکنند
4- اصلا من نبدونم !![]()
من از اولش ميگفتم که خدايا اين اداره هاشون چرا اين مدليه ؟! اصلا انگار کسي کار نداره !![]()
بعد نگو که کارمندها نيست که کارشون خيلي زياده
، علاوه بر نيروي انساني از نيروي حيواني هم براي رفع مشکلات استفاده ميکنند!![]()
خوب همین ![]()
یا علی...![]()
" بنام تنهــاترین پناهم "
ســــلام !
به رسم همسایگی ما نیز وارد بازیه موسیقی زندگی شدیم ...
حسنک وزیر باشتینی ، معروف به دادا حسنی ما را به این بازی فرا خواندند که همینجا تشکر نموده ..![]()
روال بازی : من ۷ آهنگ مورد علاقه ام را می نویسم و ۷ نفر را هم دعوت میکنم که آنها هم ۷ آهنگ مورد علاقه خودشان را بنویسن ، حالا آخرش قراره چی بشه
؟؟ نمیدونم ... ![]()
قانون زندگیم ۱: آهنگ های مختلفی با خوانندهای مختلف گوش میدم و جالب این که خیلی از آهنگ هایی که گوش میدم شاید ندونم که خوانندش کیه ... !!!
قانون زندگیم ۲: به نظرم گوش دادن به موسیقی بستگی به زمان و مکان داره و ... یعنی نمیشه همیشه یه موسیقی رو گوش بدی ! شاید خیلی وقتها آهنگ هایی که خیلی خیلی دوستشون دارم سالی یه بار هم گوش ندم ، که ... !
بچه فسقلی : خوب نتیجه چی شد ؟؟؟![]()
نتایج قانونهای زندگیم : اصولا آهنگهای آروم و سنتی رو می پسندم ... ![]()
![]()
بچه فسقلی : خوب حالا ۲ نمونه از آهنگ هایی که دوست داری رو بگو ... ( دقمون دادی
)
موسیقیهای زندگیم :
۱: آهنگ هایی از آقای افتخاری ، به طور مثال : دل من کوره سوزان عشق است ، دلم سوگند پاکش جان عشق است - دلم این عاشق شوریده من، نمک پرورده جانان عشق است ... " نیلوفرانه۲ "
۲: آهنگ هایی از آقای همایون شجریان ، به طور مثال : نبسته ام به کس دل ، نبسته کس به من دل - چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من - هر آنکه او به من دور ، چو دل به سینه نزدیک - زمن هر آنکه نزدیک ، جدا جدا جدا من ..." هوای گریه "
۳: ترانه های آقای فدائیان به زبان و لهجه شمالستانی ...
البت نا گفته نماند که ترانه های محلی به زبان آذری رو هم دوست دارم ...
۴: آهنگ های بی کلام مثل: " بــــــــاران عشــق " آهنگهای بی کلام مرتضوی ، زندگانی ، فرجامی و... یه آهنگ بی کلام پاییز که فکر کنم از " F Lachini " باشه& آهنگ بی کلامی که هنوز نمیدونم نوازندش کیه ...
و صدای نزار قطری وهمچنین چند نوحه عربی...
۵: آهنگ های احسان خواجه امیری ، به طور مثال : سلام ای غروب غریبانه دل ، سلام ای طلوع سحرگاه رفتن ، سلام ای همه لحظه های جدایی ، خداحافظ ای شعر شبهای روشن ...
و بعضی از ترانه های آقایان لهراسبی و صادقی .
۶: آهنگ وبلاگمون
از اون آهنگ هاست که نمیدونم چه کسی خونده !
اما خوب به نظرم قشنگه ، حالا زود تند سریع بگید خوانندش کیه ؟؟؟![]()
نا گفته نماند : صدای معــین هم قشنگه ...
بچه فسقلی : پس کدخدا شما چی می دونی ؟؟ ![]()
کدخدا :ساکت دههههههههههههه![]()
![]()
۷: خـــودم !!!![]()
![]()

هفت تا بیشتر نمیشه اصرار نکنیـــــــــد !!!
دهههه ... ![]()
زنبیل اول 1 همیسایه همین کوچه : موتــــــور گازی ، معروف به قام قامی "
زنبیل دوم 2 همسایه کوچه بغلی : مـــــــولچه ، معروف به کوچولــــو "
زنبیل سوم3 همسایه 2 تا خونه بغلی : دختر و پسر آریایی ، معروف به " آقا نیما & خالقزی "
زنبیل چهارم 4 همسایه همسایمان: "شیطان مخفی ، معروف به زاهده OR دهخدا " !!!
زنبیل پنجم 5 همسایه دیوار به دیوارمان : آقا مجتبی " معروف به آقا مجتبی نسیم "
زنبیل ششم 6 همسایه روبرویی : ناناز خانوم ، معروف به " نسیم ناناز "
زنبیل هفتم 7 همسایه دست راستی : آشناترین غریبه ، معروف به " آشنای آشنا "
زنبیلتو بردار و برو
![]()

یا علی ...![]()
![]()
" بسمه الله الرحمن الرحیم "
سلام خدمت همه با معرفتها و بی م ... محله با صفا ![]()
امیدوارم حال همه خوب باشه و بهتون خوش بگذره ...
راستش امشب همه بچه های محله رو دعوت کردم چلو کبابی نایب ![]()
![]()
امیدوارم عکسها رو می بینید گشنتون نشه ![]()
تاريخچه چلوكباب
می خوام اینجا از یه غذای ایرانی براتون بگم " چلو کباب "
ددددددددددددددددد .............. بچه دست نزن به کباب هااااااا
می خوام عکسشو بگیرم ![]()
![]()

مورخين و جهانگردان اروپايي كه در دوران صفويه از ايران ديدن كرده اند درباره چلوها، پلوها، ترشي ها و مرباها كه در ايران طبخ مي گرديده است مطالب بسيار زيادي نوشته اند ولي هرگز راجع به چلوكباب حرفي به ميان نيامده است. به احتمال زياد بر اساس مطالبي كه توسط ميرزامحمدرضا معتمدالكتاب نويسنده كتاب تاريخ قاجاربيان نوشته شده است. به دستور شخصي ناصرالدين شاه كه اصليتي قفقازي داشته است و بر اساس نوع كبابي كه در آن منطقه طبخ مي شده است كه توسط آشپزان ناصرالدين شاه بعد از مدتي تغيير شكل داده شده است و به صورت امروزي در آمده است.
بر اساس داستاني كه توسط دوستعلي خان معيرالممالك از نوادگان ناصرالدين شاه نقل شده است.حكايت از آن دارد كه ناصرالرين شاه ۸۷ همسر داشته است
كه ۴ نفر از آنها رسمي بوده اند بقيه صيغه. هنگاميكه يك روز جمعه شاه قصد زيارت از حضرت عبدالعظيم در شهر ري داشته است. پيشخدمتهاي او مجبور بودند روز پنجشنبه به آن منطقه بروند و در حدود۱۰۰۰ تا۲۰۰۰ كباب را بر اساس دستور شاه براي خود او و۱۰۰۰ همراه و خدمه و همسرانش آماده كنند
و كبابها نيز مي بايست هميشه همراه با سبزي خوردن و اسمشو نبر " پیاز "
سرو مي شده است.

در تاريخ راجع به چلوكباب و تاثير آن در سياست نيز مطالبي يافت مي شود:
در سال ۱۳۲۴ هنگاميكه قيمت قند وارداتي از روسيه بالا رفت و علت آن نيز جنگ بين روسيه و ژاپن بوده است علاءالدوله ، هاشم قندي و اسماعيل خان را كه جزوء تجار قند بودند، قند را به ايران وارد مي كردند و قيمت قند را بالا برده بودند
احضار كرد و مشغول مذاكره با آنها شد ولي بعد از كمي صحبت علاءالدوله كه مسئول وقت تهران بود دستور داد تا آنها را شلاق بزنند هنگاميكه مي خواستند آنها را شلاق بزنند پسر هاشم قندي پيش علاءالدوله آمد و خواست تا او را به جاي پدرش شلاق بزنند و علاءالدوله دستور داد تا او را ۵۰۰ ضربه شلاق بزنند. ![]()
وقتيكه موقع نهار خوردن فرا رسيد علاءالدوله بلافاصله دستور توقف شلاق زدن را داد و به سه متهم گفت هنگام شلاق زدن بايد شلاق بخوريد و هنگام نهار بايد نهار بخوريد
و الان چون چلوكباب حاضر است پس بايد چلوكباب بخوريم و بعد از غذا بقيه شلاقها را بايد بخوريد. ![]()
در دوره مشروطه نيز هنگاميكه يكي از مشروطه گرايان در تبريز مشغول سخنراني بوده است يكي از افرادي كه چلوكبابي داشته است مي پرسد مشروطه يعني چه؟
سخنران مي گويد مشروطه يعني چلوكباب ارزان
و سپس با دستش طول كباب را نشان مي دهد و مي گويد كبابي به اين طول خواهد بود و سپس بازويش را نشان مي دهد و قطر كباب هم به اندازه قطر بازوي من خواهد بود.
قديمي ترين چلوكبابي كه در تهران تاسيس شده است در حدود ۱۲۰ سال پيش بوده است. ![]()
اعتمادالسلطنه در نوشته هايش را نقل مي كند و مي نويسد اولين چلوكبابي نامش نايب بوده است
كه در بازار تهران قرار داشته است و شبيه رستورانهاي اروپائيان غذا را بر روي ميز سرو مي كرده است، ولي اسناد ديگري نيز موجود مي باشد كه اولين چلوكبابي در تبريز نزديك مرز با قفقاز تاسيس شده بوده است. در آن زمان هر نفر مي توانسته هر چند تا مايل بوده است كباب بخورد و مبلغي كه از مشتريان گرفته مي شده است يكسان بوده است و فرقي بين كسي كه يك سيخ كباب خورده و چهار يا پنج سيخ نبوده است.
" من دستورش رو داده بودمااا " ![]()
![]()
چلوكباب نايب يكي از قديمي ترين چلوكبابي هاي تهران بوده است. اين چلوكبابي توسط دكتر حسين يزدان منش
كه داراي مدرك دكترا در رشته جامعه شناسي از فرانسه مي باشد اداره مي شود و غذاهايي كه در آن ارائه مي شود بسيار خوشمزه هستند. دكتر يزدان منش عقيده دارد كه داشتن يك رستوران شناخته شده كه مردم به آن اعتماد دارند از داشتن مدرك دكتراي جامعه شناسي كمتر نيست.
" اینم حرفیه "

مالك يكي از معروفترين چلوكبابي هاي تهران كه نامش چلوكباب شمشيري بوده حاج حسن شمشيري نام دارد كه در قسمت شرقي سبزه ميدان "" همون که آدم میره تو بازارش ، اما بیرون آمدن از بازار با خداست "
" همون بازاره که بری گم میشی "
قرار داشت و در زمان رضاشاه تاسيس شده بود. بعدها اين چلوكبابي به يك ساختمان ۴ طبقه منتقل شد كه طبقه اول آشپزخانه
بود طبقه دوم مخصوص مغازه دارها و بازاريان
و افراد مجرد
طبقه سوم و چهارم براي خانواده ها و مقامات
در نظر گرفته شده بود. هر طبقه با آئينه هاي زيادي تزئين شده بود و خود آقاي مشيري بر طبقات سوم و چهارم شخصا نظارت مي كرد.
از ساعت ۱۱ صبح بوي كباب و برنج كه در چلوكباب شمشيري پخته مي شد فضاي آن اطراف را پر مي كرد و رهگذران را براي خوردن چلوكباب مردد مي كرد. ![]()
آقاي شمشيري از ياران وفادار و حاميان صنعت ملي شدن نفت توسط دكتر مصدق بوده است و در اين زمينه نيز در سال ۱۳۲۰ با پرداخت مبلغ يك مليون ريال (كه مبلغ زيادي در آن زمان بوده است) جهت خريد اوراق قرفه و حمايت از ملي شدن صنعت نفت اقدام مي كند .
در حال حاضر نيز بسياري از چلوكبابي ها نام شمشيري را براي خود انتخاب مي كنند كه تداعي كننده كسبيت بالاي چلوكباب آنها مي باشند. بسياري از آنها نيز معتقد هستند كه آشپزشمشيري بوده اند اما در حقيقت خود آقاي شمشيري در حدود ۳۰ سال پيش فوت كرده است
و آشپز او نيز سن زيادي داشته است كه مي تواند تا امروز مشغول كار باشد و شايد هم چون كسي او را نمي شناسد از دنيا رفته باشد. تنها نكته اي كه ممكن است باشد اين است كه افرادي كه در چلوكبابي هاي ديگر مشغول بكار شده اند و مدعي بوده اند كه آشپز چلوكبابي شمشيري مي باشند. " نبینم دیگه از این حرفها " ![]()
اعتمادالسلطنه وزير انتشارات ناصرالدين شاه و رئيس دفتر مترجم در آن زمان براي پرداخت بهترين چلوكباب كه توسط چلوكبابي نايب ارائه مي شد بين ۳ تا ۵ ريال آن زمان پرداخت كرده است.
همچنين در سال ۱۲۹۵بهرامي معاون اداره امنيه تهران (پليس امروزي) بيشترين مبلغي كه براي هر وعده چلوكباب پرداخت مي كرده است ۴ تا ۵ ريال بوده است. سال ۱۳۲۰ روزنامه اطلاعات براي يك پرس چلوكباب مبلغ ۵ ريال دريافت مي شده است كه شامل كباب برگ بزرگ، كره ۳۳۰ گرم برنج اسمشو نبر" پياز "
و نان مي بوده است.بنابراين با پرداخت این مبالغ كاملترين غذا را يك فرد مي توانست بخورد.
در آن زمان بود كه از آب كباب براي خوشمزه كردن كبابها استفاده مي شد و توسط چلوكبابي ها با بوي آب كباب كه بر روي زغال مي ريختند مشتري هاي زيادي را گرسنه مي كردند. " ای کلک هاااا "
در سال ۱۳۵۲ چلوكباب برگ همراه با كره و گوجه فرنگي كباب شده و اسمشو نبر" پياز "
و سماق مبلغ ۶۰ ريال بوده است و اغلب افرادي كه سركار بودند و منزل نمي توانستند بروند، چلوكباب مي خوردند. دانشجويان كه درآمد بهتري داشتند معمولا جوجه كباب سفارش مي دادند كه قيمت آن ۱۲۰ ريال بوده است. " چه حرفهااا " ![]()
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي بسياري از كبابي هايي که داير شد فقط كباب با نان مي دادند و يك تنور دارند كه خودشان نان مورد نياز را درست مي كردند و كلمه " نان داغ كباب داغ " را بر روي تابلوهايشان نصب كرده اند.
بدووووووو نان داغ ، کباب داااااااااااااغ ![]()
امروز قيمت يك پرس چلوكباب بين ۷۰۰۰ ريال تا ۴۰۰۰۰ ريال مي باشد و كباب كوبيده ۲۵ ريالي بين ۴۵۰۰ تا ۱۵۰۰۰ ريال قيمت دارد.
▪ معروفترين چلوكبابي هايي كه در تهران وجود دارند عبارتند از:
نايب سعادت آباد ، آبان، ولي عصر، خيابان وزراء ، شاطرعباس، مدائن، البرز، ياس (كه هر دو شعبه توسط برادران ناصري اداره مي شود) رويال ونك، لوكس طلايي، آپادانا، اركيده، جوان و تبريز. بنابراين چلوكباب يكي از خوشمزه ترين و لذيذترين غذاي ملي است كه در تمام دنيا معروف مي شود و همه با لذت و ولع اين غذا را مي خورند.
جواد فريفته آشپز مخصوص احمد شاه حدود ۸۰ سال پيش هنگاميكه مقيم پاريس شد اولين كسي بود كه چلوكباب را در خارج كشور ارائه كرد و نام چلوكبابي اش فريفته بود. همچنين احمد خان از ايرانياني كه در آلمان زندگي مي كرد، در زمان حكومت نازي رستوراني باز كرد و نامش را هيتلر
گذاشت و افرادي كه هيتلر و نازي را قبول داشتند اجازه ورود به رستوران را داشتند. ![]()
در شهر لس آنجلس آمريكا يك چلوكبابي به نام نايب مي باشد كه اكثر ايرانيان مقيم آمريكا از مشتريان اين چلوكبابي مي باشند. ![]()
و چلوكبابي ديگر پسودو(psceudo ) چلوكباب مي باشد. هنگاميكه از مسئول آنجا سوال شد چرا نام پسودوچلوكباب را انتخاب كرديد و چه معني مي دهد؟
گفت چلوكبابي كه در اينجا سرو مي شود با برنج ايراني است
و از فيله تازه گوساله تهيه مي شود. هنگاميكه با گوشت گوساله كباب درست مي شود بهتر است نامش را استيك پلو بگذاريم تا چلوكباب. البته اين غذا چيزي شبيه چلوكباب واقعي است ولي صددرصد چلوكباب نيست.
اميدوارم هنگاميكه چلوكباب مي خوريد اين غذاي ايراني را كه اكثريت مردم
دنيا دوست دارند را با لذت تمام و غرور و افتخار ميل كنيد. ![]()
ولی اگه چلو کبابی بزنیم خوبه ها نه ؟؟ اسمشو بذاریم نایب
اما آشپزش برای چلو کبابی شمشیری باشه
این مطلب رو برای غافلگیریه بعضی ها مانند داروگ و مولچه و بقیه که می گفتن کم بنویسم گذاشتم ![]()
باشه حالا چرا می زنیییییییید
این دفعه رو به بزرگیه خودتون ببخشید
،از دفعه بعد کمتر می نویسم ![]()
من دعوتتون کردم چلو کبابی نایب ، اما نگفتم که پول غذاهاتونم می دم
، حالا خودتون حساب کنید
منبع : شیما " معروف شد ![]()
یا علی
![]()
![]()

| |
|
حدیث |
صِیامُ القَلبِ عَنِ الفِكرِ فِی الآثامِ أفضَلُ مِن صِیامِ البَطنِ عَنِ الطَّعامِ |
|
|
امام على(ع)فرمودند: |
|
رمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى به راستى از دقت نظر و لطافت خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مىباشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.
و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مىگدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.
در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنهتر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمىكند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مىدارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مىگيرد و مىگويد:
آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب
زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد
اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.
ســــــلام ![]()
![]()
اشناالله که همه خوب باشید و سلامت .....![]()
ماه مبارک رمضان مبارک باشه .... اشنا الله که نهایت استفاده رو برده باشید
به قول یه عزیز این ماه ماه فرصتهاست یادتون نره که هر چه بجنبید باز هم دیره ...![]()
هفته دفاع مقدس هم به همه شما تبریک می گم ..... یاد کنیم از یادگاران زمان ![]()
یه گله بکنم چرا این بچه های قدیمی محله نیستن ؟؟؟چرا کجا رفتن .....![]()
اینم بگم که باز شدن اون شکنجهگاه همیشگی من رو به همه بچهای مثبت درس بیستی مبارک!!!![]()
به همه بچه های که تازه به جمع ما و محله باصفا اومدن تبریک می گم ..... اشنا لله که دوستان
خوبی برای هم باشیم ...![]()
امروز اومدم از این طنزهای پرملات هم با خودم آوردم ........ آوردم که حال کنید .....![]()
امیدوار که همه خوشتون بیاد .....
یادتون نره خوب بخونید که اگه بردار دیگه نمیزارم!!!!!....![]()
راستی بگم این مطالب توهین به هیشکی نیست فقط واسه یه لحظه خنده است .. همین ..![]()
فردا پس فردا یکی نیاد تو به ما به ملت ما به جنست ما به چی نمیدونم چی ..فلان توهین کردی
من علام می کنم این مطالب فقط برای یه لحظه شاد کردن خودمنه همین .... گفتم دور هم باشیم ..
خوب همه با هم با یه صلوات بلند اول برای سلامتی عزیز دل همه و دوم برای زودتر آومدنش ..![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®®
17- ...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آيندهتون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف ميشيد مي پكيد!

هري پاتر در جمهوري اسلامي![]()
ماشين پرنده ي آقاي ويزلي، با سر و صداي عجيبي به طرف زمين ميرفت. با هر صداي انفجار دود سياه غليظي از اگزوز آن بيرون مي زد. رون پشت فرمان، سعي داشت مانع از سقوط ماشين شود. هري سعي مي كرد با نگاه كردن به اطراف موقعيت شان را تشخيص دهد. هرميون كتاب هاي درسي اش را سخت بغل كرده بود و تنها به اين مسئله فكر مي كرد كه اگر در آنجا فرود بيايند كلاس درس ِ استاد محبوب اش لاكهارت را از دست خواهد داد. رون با خوشحالي فريادي كشيد و با دست به نقطه اي اشاره كرد:
-اونجا رو نگاه كنيد. يه جاده ي آسفالته. جاي خوبيه براي فرود اومدن.
بر روي جاده وانتي در حال عبور بود. آن سوتر در كنار جاده، مردي دبه به دست به انتهاي جاده چشم دوخته بود. رون فرمان را برگرداند و دور بزرگي در اطراف جاده زد. در دور دست، يك گنبد طلائي بزرگ، با چهار گنبد آبي كوچك به چشم مي خورد. مكان عجيبي بود. هري هر چه سعي مي كرد، موقعيت شان را تشخيص نمي داد.
هري - هرميون، تو كه كتاب جغرافياي جادويي را ده بار خوندي، مي توني بگي اين جا كجاست؟
هرميون- كار آسوني نيست. ولي اگه فرود بيايم شايد بتونم بگم.
همه جا برِّ بيابان بود. هرميون ناگهان فرياد كشيد:
-هري، يه شهر! يه شهر بزرگ!
هري به قطبنماي داخل ماشين نگاه كرد. در سمت شمال، در فضايي سياه و دودگرفته، شهري بزرگ پيدا بود. پشت شهر، كوهي عظيم به چشم مي خورد.
رون- نكنه به شهر جادوي سياه اومديم! مي گن كسي كه وارد اونجا بشه، با اولين نفسي كه بكشه مي ميره!
هري- نه. گمون نمي كنم. اگه اين طور بود تا حالا بايد مرده باشيم. فقط نمي دونم كه چرا چشم و دماغم مي سوزه.
رون در حال كم كردن ارتفاع، از روي وانت بار گذشت. صداي دست زدن و آواز به گوش مي رسيد ولي هيچ يك از كلمات قابل فهم نبود:
"گولي گولي توماني، توماني، سكينه داي گيزي ناي ناي..."
از ماشين پرنده، ديگر صدايي به گوش نمي رسيد. موتور كاملا از كار افتاده بود. رون به نرمي تمام ماشين را بر روي جاده فرود آورد. رون در حالي كه با تمام صورت مي خنديد به هري و هرميون نگاهي انداخت. سرعت ماشين در حال كم شدن بود كه ناگهان صداي بلندي از زير لاستيك آمد و ماشين از جاده منحرف شد. ماشين از شيب كم كنار جاده به سمت حاشيه بياباني رفت و متوقف شد. جز صداي باد و وانتي كه به آن ها نزديك مي شد، صداي ديگري به گوش نمي رسيد. مرد دبه به دست هم از سمت ديگر جاده دوان دوان به سمت آن ها آمد.
هري و رون و هرميون از ماشين پياده شدند. هوا گرم بود و خورشيد با قدرت تمام مي درخشيد. رون نگاهي به چرخ ماشين انداخت. كاملا كج شده بود. به حاشيه جاده رفت. چاله ي بزرگي وسط جاده بود كه در آن افتاده بودند. وانت با احتياط به آن ها نزديك شد و حدود پنجاه قدمي شان نگه داشت. زن ها و بچه ها از پشت وانت پياده شدند. دو مرد و راننده ي همراه شان از جلوي ماشين پياده شدند. همه با تعجب به آن سه نگاه مي كردند.
هري نگاهي به رون و هرميون انداخت و به سمت سرنشينان وانت قدم برداشت. آنها كمي عقب رفتند و با صداي آهسته با هم صحبت كردند. هري متوجه بود كه زبان آن ها انگليسي نيست، ولي نمي دانست كه چطور معني آن را مي فهمد:
- اورا باخ! گور نه ماشين ناره بويوك ده! بولار هاردان گليپ لر؟
هري به راحتي معني آن را متوجه مي شد:
-اونجا را نگاه! ببين ماشين شون چه بزرگه! اينا از كجا اومدن؟
هري بي هيچ دليلي فكر كرد كه مي تواند به زبان آن ها سخن بگويد. به چشم هاي يكي شان خيره شد و با صدايي بلند گفت:
-من سيزلره سلام اليرم. كيفيز، احواليز؟ اولار منه ديه سوز بورا هارادي؟ (من به شما سلام مي كنم. احوال شما؟ مي تونيد به من بگيد اينجا كجاست؟)
سرنشينان وانت، اول دو گام عقب رفتند بعد ايستادند، و ناگهان شروع به خنديدن كردند.
رون و هرميون با تعجب به هري و سرنشينان وانت نگاه مي كردند. از زباني كه هري با آن سخن مي گفت چيزي نمي فهميدند. مي دانستند كه هري مار-زبان است ولي هرگز فكر نمي كردند بتواند به زبان ديگري غير از انگليسي سخن بگويد. در اين اثنا مرد دبه به دست هم به ده قدمي شان رسيد و با تعجب به آن ها خيره شد.
سرنشينان وانت با احتياط به هري نزديك شدند. رون و هرميون هم با گام هاي آهسته به سمت هري رفتند.
يكي از سرنشينان وانت- شما بچه ي كجاييد؟ به نظر نمي آد اهل تبريز يا اردبيل باشيد؟
هري- نه. ما از انگلستان مي آييم. داستانش مفصله. توي طوفان گير كرديم و با جادوي ولدمورت به اين سمت رونده شديم.
در اين حال يكي از بچه هاي سرنشين وانت، گويي با چوب جادو بر سرش كوبيده باشند، در حالي كه تته پته مي كرد چند قدم به عقب رفت و به زمين خورد! مادرش چادر را به لب گرفت و با دو دست بر سرش كوبيد:
-اي واي بالام! نُقُل ده؟ (اي واي بچه ام! چي شد؟)
بچه- نَنَه! بولوسن بو كيم ده! هري پاتر ده! ( نَنِه! مي دوني اين كيه؟ هري پاتره!)
هري از تعجب دهانش باز مانده بود.
-تو منو از كجا مي شناسي؟
مادر بچه- آقاي پاتر، من تمام كتاب هاي شما را براي پسرم مي خرم و تمام فيلم هاي شما را هم ديده است. خيلي خيلي خوش آمدين. قدم تون روي چشم!
جو سنگيني كه تا چند لحظه ي قبل بر آن جا حاكم بود، شكسته بود. سرنشينان وانت، با شور و گرمي، هري و رون و هرميون را در ميان گرفتند و با خنده و شادي از آن ها استقبال كردند. يكي از خانم ها از پشت وانت، ساكي برداشت و از داخل آن روسري خوشرنگي در آورد و به هرميون داد.
-گيزيم! بونو باشيوا سال! بو اِشـَك لر اوشاخ بويوك بولمزلر نده. الله اله مميش بيلوه توتاللار سالالار زيندانا!
هرميون هاج و واج به زن مهربان كه روسري را به سمت او گرفته بود نگاه مي كرد. هري به ياد آورد كه هرميون زبان آن ها را نمي فهمد.
هري- بگيرش هرميون. ازش تشكر كن.
هرميون- چي گفتش هري؟
هري- گفت: دخترم اينو بگير بنداز سرت. اين الاغ ها كوچيك و بزرگ حالي شون نيست. خداي نكرده مي گيرنت مي اندازن زندانِ!
هرميون با نگاه محبت آميز روسري را از زن مهربان گرفت. نگران حرف هاي او بود. الاغ ها؟ كوچيك و بزرگ؟ زندان؟ آنها كجا بودند؟ آنجا كجا بود؟ الاغ ها چه كساني بودند؟ چه كسي چه كسي را به زندان مي انداخت؟ اينها سوال هايي بود كه براي شان جوابي نداشت. شايد اگر به كتابخانه ي هاگوارتز دسترسي داشت، جواب سوال هايش را مي گرفت. شايد خانم پينس كتابي به او مي داد كه اين معما را حل كند.
هري به خاطر آورد كه هنوز جواب سوالش را نگرفته است. از مرد مهربان سبيل كلفتي كه با محبت دست بر شانه ي هري مي زد پرسيد:
-مي تونيد بگيد ما كجا هستيم؟
مرد با دست به تابلوي كنار جاده اشاره كرد. روي تابلوي سبز رنگ به خطي كه براي هري آشنا نبود چيزي شبيه اين به چشم مي خورد:
مرقد مطهر امام
۲۵ كيلومتر
هري سري تكان داد و گفت:
-متاسفانه من نمي فهمم اينجا چي نوشته.
-نوشته مرقد امام، ۲۵ كيلومتر. تا اتوبان تهران قم هم فاصله اي نيست. حالا شما مهمان ما هستيد. چه فرق مي كند كه كجا باشيد.
مرقد مطهر؟ تهران؟ قم؟ كلمه ي تهران به نظر هري آشنا مي آمد. هري رو به هرميون كرد و پرسيد:
-هرميون، مي دوني تهران كجاست؟
هرميون به فكر فرو رفت. بعد ناگهان، انگار كه چشمش به هيولاي حفره ي اسرار افتاده باشد، بر جا خشكش زد.
هري- چي شد هرميون؟ هرميون... هرميون...
هرميون- هري ما در ايران هستيم!
هري- خب؟
هرميون- مگه نشنيدي؟
هري- چي رو؟
هرميون- كه اينجا يك جادوگر بزرگ هست كه خودش رو خدا مي دونه. به هواداراش هر چي بگه با چشم بسته انجام مي دن. بگه بمير، مي ميرن. بگه بكش، مي كشن. قدرت جادوئيش از آلبوس دامبلدور هم بيشتره. مي گن... مي گن...
هري- چي مي گن؟
هرميون- مي گن يك دخمه ي وحشتناك داره به اسم ۲۰۹ كه مخالفاش رو اون تو مي اندازه. اونجا هيولاهايي هستند به مراتب وحشتناك تر از ديوانه سازهاي جادويي. اونا مي تونن فكر آدم ها را در عرض يكي دو ماه صد و هشتاد درجه تغيير بدن و روح شان را بمكند.
هري نگاهي به سرنشينان وانت انداخت. رون از داخل اتومبيل پرنده، پاك جاروي هفتش را بيرون آورد و دست يكي از بچه ها را گرفت و تركش نشاند و پرواز كوتاهي انجام داد. همه مي خنديدند و شاد بودند و با شگفتي به آنها نگاه مي كردند. خانم ها، كنار جاده سفره اي پهن كردند و انواع و اقسام خوراكي ها و نوشيدني ها را روي آن چيدند. رون بعد از فرود آمدن، چوب جادويي شكسته اش را به دست گرفت و براي هر كدام از بچه ها، يك هديه كوچك به وجود آورد. مرد دبه به دست به رون نزديك شد، و به زباني كه رون نمي فهميد چيزي به او گفت. رون رو به هري كرد و از او براي ترجمه كمك خواست:
هري- مي گه، مي توني با اين چوبت كارت سهميه بندي سوخت منو شارژ كني؟
رون- يعني چي؟
هري- منم نمي دونم.
هري غرق در افكار ديگري بود. رو به مرد سبيلوي مهربان كرد و پرسيد:
-مي تونيد كمك كنيد ماشين مون رو درست كنيم؟
مرد سبيلو- حتما. ولي امروز رو مهمون ما هستيد. الان داريم مي ريم بهشت زهرا، فاتحه بفرستيم براي اموات مون. بعدشم منزل در خدمت تون هستيم. كلبه ي درويشي داريم كه قابل شما رو نداره. بعد هم هر كاري لازم باشه انجام مي ديم.
هري نمي دانست كه در دو روز آينده چيزهايي خواهد ديد كه محال بود در قلعه ي هاگوارتز يا جنگل ممنوع بتواند آن ها را ببيند. او هرگز نمي دانست كسي را خواهد ديد كه هيولاي حفره ي اسرار در مقابل او اسباب بازي به نظر مي رسد. او نمي دانست با شنل نامرئي كننده اش به جايي قدم خواهد گذاشت كه هيچ كس جز اسيران و دربندان جادوگر بزرگ پايشان به آنجا نرسيده است. اين تازه اول ماجرا بود...
امتحان آيين نامه راهنمايي رانندگي![]()
به منظور آشنايي دوستان پشت كنكور گواهينامه با آيين نامه راهنمايي و رانندگي يه چند تا از سوالات رو كش رفتيم كه در اينجا براي شما ميزاريم تا حالشو ببريد.فقط سر امتحان ضايع بازي در نياريد ها...ما رو يه وقت لو نديد ها.....ديگه سفارش نكنم.
1 . در پشت سر يه دوچرخه سوار در حال رانندگي هستيد ،قصد گردش به راست داريد ، چكار ميكنيد ؟
الف ـ سرمون رو از شيشه مياريم بيرون ميگيم هوووو يــره مگه كوري برو اونور ديگه .
ب ـ به موازات دوچرخه سوار حركت ميكنيم و يه هو ميپيچيم جلوش تا حالش گرفته شه.
ج ـ پشت سرش يه بوق خفن ميزنيم تا هُل شه و بخوره زمين و بعد از روش رد ميشيد طوري كه مخش بپاشه بيرون
د ـ با ماشين ميكوبيم بهش تا بيفته زمين و بعد از رو مخش رد ميشيم .
2 . از يه خيابان فرعي ميخواهيد وارد خيابان اصلي شويد. چرا بايد بيش از همه مواظب موتور سيكلت سوارها باشيد ؟
الف ـ چون همينجوري سرشون رو ميندازن پايين ميان تو تقاطع .
ب ـ چون سهميه بنزينشون كمتره و گناه دارن .
ج ـ چون خيلي كوچيك هستند و ما ريز ميبينيمشون .
د ـ ممكنه موتور پليس باشه ، بعد آب بيار و حوض خالي كن.
3 . در كدام محل است كه نبايد پارك كنيد ؟
الف ـ پاركينگ طبقاتي رايگان الماس شهر .
ب ـ پاركينگ عمومي پارك ملت .
ج ـ دم در خونه مادر زن.
د ـ دم در خونه مادر شوهر.
4 . خط ممتد دوگانه به چه معناست؟
الف ـ براي تاكيد اينكه دو خط موازي هيچوقت به هم نميرسن.
ب ـ به معني اينكه بايد اين دو خط رو بگيري همينجوري بري .
ج ـ يعني اينكه دور زدن ممنوع ولي... يه دفعه ميتونيد دور بزنيد كه حال همه گرفته بشه .
د ـ يعني موش تو سوراخ نميرفت وقتي ميرفت جمعه ميرفت.
5 . وقتي چراغ زرد رو ديديد بايد چه كار كنيد؟
الف ـ اگر حتي 1 ثانيه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگيريد و بريد.
ب ـ اول يواش بريد بعد كه ديديد كسي حواسش نيست بازم گازش رو بگيريد و بريد.
ج ـ يعني چيزي ديگه به اتمام كارت سوختت نمونده..براتون متاسفم
د ـ هيچ خطري شما رو تهديد نميكنه پس با خيال راحت گازتون رو تا ته بگيريد و بريد.
6 . اين تابلو به معناست ؟
ب ـ يعني جاده مار دارد.....مار هم موش تو سولاخ نميرفت.
ج ـ يعني همچين ترمز كنيد كه خط لاستيكاتون بيفته
د ـ يعني هر چه قدر عشقته لايي بكش!

الف ـ يعني...اووووه ...بيخيال !
ب ـ يعني....اَ اَ اَ اَ اَ ....ايول بابا !
ج ـ يعني....ها ا ا ا ا .....!
د ـ يعني .....چـــــ......ــــــي ؟! جون من راس ميگي!
8 . اين تابلو به چه معناست ؟
الف ـ ابومسلم سرور پرسپوليسه
ب ـ پرسپوليس سرور ابومسلمه
ج ـ فقط تيم ملي
د ـ هيچ كدوم...فقط كريم باقري!
9 . به هنگام تركيدن لاستيك كدام مورد را بايد انجام بديد ؟
الف ـ مثل زنها جيغ ميكشيد و از پنجره ميپريد بيرون....
ب ـ خونسرديتون رو حفظ ميكنيد و بوسيله يه ستون ماشين رو متوقف ميكنيد( يعني خودتونو ميكوبيد به ستون)
ج ـ فرمون رو بچسبيد و ول نكنيد تا ماشين مثل بچه آدم خودش وايسته.
د ـ چشماتون رو ميبنديد و به خدا توكل ميكنيد!
10 . در حال نزديك شدن به خط كشي عابر پياده هستيد . عابرين منتظرند تا عبور كنند.چه مواردي را بايد انجام دهيد ؟
الف ـ بيخيال عابر بابا....عابر كيلو چنده .بزن برو..
ب ـ با همون سرعت يه دفعه از بغلشون رد ميشيد تا بترسند و شما حالشو ببريد.
ج ـ اگه ديديد خيلي پرروين، ميايد پايين و بعد از چند تا ناسزا بارشون كردن ، تا جايي كه ميخورن ميزنينشون.
د ـ از كنارشون با سرعت رد ميشيد و بهشون ميگيد : ..{....}...!
حوادث جنايي اين هفته![]()
با سلام خدمت همه شما سوسويي ها،ببخشيد يعني سوسه اي ها.مو قنبر از مهد كودك سوسولچه كنار خيابون با اخبار و حوادث اين هفته در خدمتتون هستم .اگر ميخوايد بدونيد كه اين هفته چه حوادث خطرناكي به وقوع پيوسته ، سرويس حوادث اين هفته رو همراهي كنيد.
در ضمن خواندن اين حوادث براي دوستاني كه زود غش مي كنند توصيه نميشه!
ــ به گزارش ممّد قوزي (3 ساله از همين مهد) 4 روز پيش تو بقالي حسن آقا يك بَلوَشويي شد كه نگو و نپرس.مثل اينكه سارا 5 ساله ، دختر زهرا خانم ، به قصد خريد پفك نمكي منزل را ترك كرده و به بقالي حسن آقا اومده ،پفك ميخرد و حسن آقا يه 50 تومني پاره به جاي بقيه ي پول به سارا ميدهد، سارا نيز به ننه اش (زهرا خانم ) قضيه رو لو ميدهد و زهرا خانم به صورت خشمگين مياد به بقالي و با كيفش ميزنه تو سر كچل حسن آقا ، كه تو چرا 50 تومني پاره به دختر ما دادي. فعلا نامبرده( حسن آقا كچل ) در بيمارستان سر خيابون بستري رفته و بقاليش به حالت استندبال مانده! پليس همچنان به دنبال مذموم ! اصلي اين ماجرا مي دَوَد.فكر كنم مذموم همون 50 تومني پاره باشد.

ــ خبر گزاري CNN (همين مامانمو ميگم) ، به نقل از دخترِ معصومه خانم ( همسايه 2 ميلان پايين تر از ما و 20 ساله ) داشت به خالم راپورت ميداد كه :(( ديدي چي شده فاطي جون؟! اين دختر معصومه خانم هست، خب، خواستگار براش اومده ، رَدِش كرده، حالا يكي نيست بگه آخه تو چي داري كه اينقدر قيافه ميگيري ،همچين از خودش تعريف ميكرد كه ميگي ملكه بلقيس انگلستانه ...ايش! پسره فلزكار بوده ، والّا من اگه يه دختر داشتم سه سوت و چشم بسته تقديمش ميكردم..!))
حائز امنيت! است كه بگم خوب شد اين مامان ما دختر نداشت، وگرنه الان دخترشو چشم بسته مي داد به حسن آقا كچل! از اين لحاظ شانس آورديم!

ــ علي 6 ساله پسر آقا مسلم، كلاس اول ب، از مدرسه ]...[ ديروز به جرم سهمناك خود اعتراف كرد .در اين اعتراف كه متهم رديف دوم آن ، گربه ي مرضي خانم بود ، نامبرده ابراز داشت، ديروز كه از مدرسه بر ميگشته ، بالاي درخت يك چُغُك داشته برا خودش چهچه عاشقانه ميزده . او نيز اشاره كرد كه به مدت يك هفته اين چغك بدبخت رو زير نظر داشته و تمامي ساعت رفت و شد او بر بالاي اين درخت را كنترل ميكرده و ديروز ساعت 12 ظهر با پلخموني كه به صورت مخفيانه داخل كيفش جاسازي كرده ، به طرز وحشيانه اي يك سنگ به چغك نگون بخت پرتاب ميكند و چغك پس از برخورد سنگ با كله اش از بالاي درخت به پايين پرت شده و در جا غش ميكند، در اين هنگام گربه ي مرضي خانم ، فِشَنگي جستي زده و چغك سرنگون شده رو مي رُبايد و مورد خوردن قرار ميدهد ، به صورتي كه شاهدان اين قضيه معتقدند كه از جنازه مقتول فقط يه چينگ پيدا شده . متهم رديف دوم ماجرا، يعني آقا پيشيه در دفاع از خودش اين نكته را يادآور شده كه مرضي خانم مدت 3 روزه كه به او پلو مرغ با گوشت اضافي نداده و گربه جاني را با اُردنگي به بيرون پرت كرده، گربه نيز براي سير كردن شكم صاب مرده ي خود ، اين چغك نگون بخت را مورد هدف قرار داده.راي دادگاه حاكي بر اين است كه اين گربه بايد پس از نوش جان كردن ضربه هاي سگ غلام آقا قصاب( كه از اون سيبيل كلفتاس) اعدام گردد.و اما متهم رديف اول نيز به خاطر انجام اين عمل غير انساني و وحشيانه به يك روز حبس اَبَد ! در انباري خونه شون محكوم گرديد..البته باباش گوششو گرفت و پرتش كرد تو انباري!
نكته جالب توجه اينه كه دل من هم خنك شد..چون يه بار همين علي با پلخمونش به پس كله ي من هم زده..حالا حقشه...بخوره!

ــ پريوش ، 5 ساله شاگرد فريبا جون از مهد كودك خودمون به يك حادثه ي اسفناك ديگر كه ديروز در مهد به وقوع پيوست ، اعتراف كرد. مثكي قضيه از اين قرار بوده كه پريوش كه با مهوش حدود تقريبا 4 روز قهر ميباشد، ديروز جلوي فريبا جون اينا مسابقه نقاشي با مداد شَمي دادن كه بازهم مثكي نقاشي مهوش قشنگ تر بوده و پس از گرفتن نمره 20 ، به پريوش رو كرده و در حالي كه به اون دهن كجي نشون ميداده ، گفته :(( اوووووووووونَ !! )) پريوش هم كه از قضا لجش در اومده به مهوش گفته آينه آينه ! و مهوش هم يه خط گنده رو نقاشي پريوش ميكشه و قضيه اوج ميگيره ، كه با اين اتفاق پريوش يكي تو گوش مهوش ميزنه و مهوش هم موهاي پريوش رو ميكشه و به قصد كشت مي اُفتن به جون هم و انواع و اقسام فحش هايي رو كه ياد گرفته بودن رو ، بار هم ميكنن كه خوشبختانه اين درگيري 5 دقيقه اي، با كوشش هاي مداوم مربي هاي مهد مثل فريبا جون ، فرشته جون و پَروانا جون! پايان ميگيرد...واقعا كه باعث خجالت بود.خلاصه الان هم هر دو متهم بابا ننه شون رو آوردن ...و تاسفناك تر اينه كه بابا ننه هاشون هم به جون هم پريدن!! جستجوها براي يافتن محّرك اصلي و مارموز اين پرونده ، نيز ادامه دارد. غلط نكنم، كار ، كار فريبا جونه چون اون يه جورايي با پريوش چپه!

خب.صفحه حوادث اين هفته تموم رفت.خدا كنه هفته ديگه هم حوادث بدتر و هيجان انگيز تري مثل پاچيدن مخ و قطع شدن انگشت شصت پاي حسن آقا كچل در حالي كه دندون مصنوعي هاشو قورت داده و مريض شدن يانگوم!.....اوه....نه هيچي ميخواستم بگم هنگامه! اشتباهي گفتم يانگوم ! من تكذيب ميكنم ...تا نريختن سرم و كچلم نكردن خدافظ! الخلاص!
پاورقي*
1ـ دعواي قاطي پاطي
2ـ آماده بودن تا يهو شروع به كار كردن
3ـ همون گنجشك خودموني
4ـ باهش سنگ پرتاب مكنن
5 ـ نوك
امیدوارم که خوشتون اومده باشه ........... ![]()
ما رو دعا کنید .....![]()
یا علی....![]()
به نام خدا
با سلام خدممت همه دوستان و بخصوص خانمها و آقایون محله با صفا ![]()

وسط جستجو مچل شده اند
از همین چیزها کچل شده اند
همه پرسش کنان به ناچاری
که «ببین! فیلترشکن داری؟!»
واقــعـاْ ای مخـابـرات عــزیــز!
از چه رو گیر می دهی تو به چیز؟!
گرچه تو شهره ای به سعی و تلاشمثـل پُل های منـفجـر شده اند
سایت هایی که فیلتر شده اند
سایت هایی که تازه تشکیل اند
ای بـسا بی دلیــل تعطیـــل اند
چون که در متن شان نشد پرهیز
مثـــلاْ از کلیــــد واژه ی "چیـــز"!!
ای بسا اهل علم چون نیوتون
بوده دنبــال ســرچ سیلیکــون
ای بســـا دکتــران معــرکـه اند
که به دنبال سرچ سکسکه اند!!
بس که مجرای فیلتـر شده تنــگ
تیرشان خورده بی دلیل به سنگ
من بـمیــرم، خـداوکیــلی باش
جای این قفل و این فیلترینگ
فکر " No response to paging "
چون شما آمدی که وصل کنی
نه اگر وصل شد، تو فصل کنی
توی این مشکلات بنیانی
از چه در بند نقش ایوانی!
|
می دونم که الان همه بچه های محله باصفا گشنشون شده نـــــــــه؟؟؟ پس همه آروم و ساکت بشینید تا درس آشپزی امروزو شروع کنیم
آموزش آشپزی | |
|
طرز تهیه طاس کباب مواد لازم: مرد طاس به تعدادنفرات کباب: نفری دو سیخ گوجه: (من که نمیخورم شما رو نمیدونم) ریحون: هر چی بیشتر بهتر پیاز: نمیخواهد
طرز تهیه برای 4 نفر : 4 تا فابیان بارتز (با داداشهای کچلش) را در سفره میگذاریم کبابها را با یک عدد گوشت کوب (خودتان به مواد لازم اضافه کنید) تو سرشان له میکنیم. گوجه را از قبل میجویم و بر روی کلههای (مبارک) طاس میگذاریم. پیازها را همانطوری که گفتم... نمیخواهد! حالا نوبت به خوردن میرسد... یک لحظه صبر کنید... به اینجایش فکر نکرده بودم! اگر آقایان کچل از فامیلهایتان هستند صلاح نیست تکهتکه شان کنید چون بعدا پشت سرتان حرف در میاورند ولی اگر از اقوام نیستند میشود کلهشان را قاچ کرد . نکات مهم: این غذا را میتوانید با برنج بلومبانید. افراد طاس بهتر است از رشتیان باشند چون فسفر مغزشان زیاد است . امیدوارم خوشمزه باشه. |
الان تابستونه " درسته " * اما از طرف ستاد کوفت سازی تعطیلات
این مطلبو براتون گذاشتم
که حواستون باشه بعد تابستون دوباره ترم جدید شروع می شه
* بد نیست بدونید که فرق
بین درس خوندن دخترها و پسرها چیه![]()
فرق درس خوندن دخترها با پسر ها
دخترها: 
بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند
بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...
يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.
و اما پسر ها:

يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ...![]()
يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند![]()
و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه
حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون.
همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند
يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي![]()
![]()
امیدوارم از مطالب که امروز براتون گذاشتم خوشتون اومده باشه
به امید دیدار همه شما بچه های این محله در کجا؟؟
بله * آفرین ناز خانم* درست حدس زدی
"""" در قسمت نظرات """"
راستی یه عکس گذاشتم تو ادامه مطلب * حتما ببینید
"""بهتون توصیه می کنم این عکسو ببینید و از دست ندید"""
فعلا خداحافظ ![]()
""" ناز خانم جایزه شما محفوظه """
|
درصد میزان فضولی |
|
این مطلب برای خانمهای مزدوجی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشند به درد بخور خواهد بود
!!
البته امیدوارم جنبه طنز کما فی السابق وجود داشته باشه
!
آنتی زي زي گرافی (شوهرشناسي سنتی) :
اگر آقايتان شبها دير به منزل مي آيد، لابد کار دارد که دير مي آيد! اگر شما بيرون کار مي کرديد که ممکن بود اصلاً همان آخر شب هم به منزل نيائيد!!
- اگر آقايتان انتظار دارد وقتي به منزل مي آيد براي او چاي بياوريد، بدون حرف اضافي اين کار را انجام دهيد، وگرنه ممکن است ....(سانسور) !
- اگر آقايتان اجازه نمي دهد هر کجا که مي خواهيد برويد، خدا را شکر کنيد که اجازه مي دهد نفس بکشيد!!
- اگر آقايتان به شما خرجي نمي دهد، لابد خرجهاي مهمتر از منزل دارد، جيکتان هم در نيايد!!
- اگر آقايتان اجازه نمي دهد سر کار برويد، سپاسگزارش باشيد
- اگر آقايتان اجازه مي دهد که بيرون از منزل هم کار کنيد، از اينکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بيرون از منزل کار کنيد، از او تشکر کنيد!!!
- اگر آقايتان به کوچکترين حقوق زنان بي توجه است، حقتان است اگر تحويلتان هم بگيرد شما به او مي گوئيد زن ذليل!!!
- اگر آقايتان شلوارش چند تا شد و بالطبع آن چند تا زن ديگر هم گرفت، خوشحال باشيد که مي تواند يک تنه از پس چند زن بر بيايد!!! مگر اوايل ازدواج همين مردانگي را دوست نداشتيد؟!!
- اگر آقايتان براي شما هديه نمي خرد، رويتان را زياد نکنيد! او خودش براي شما بزرگترين هديه است! و يا لااقل بزرگترين هديه که شما را هميشه تحمل مي کند!!!!
زي زيو لوژي (شوهرشناسي مدرن) :
- اگر شوهرتان شبها دير به منزل مي آيد، درب را به رويش باز نکنيد!! مبلغ مهريه را هم به او يادآوري کنيد تا کامروا شويد!
- آگر شوهرتان از شما انتظار پذيرائي دارد، يک هفته او را ترک کنيد!!! از هفته آينده خودش هر شب برايتان کاپوچينو درست خواهد کرد!!!
- اگر شوهرتان موافق نيست که شماهر جايي مي خواهيد برويد، مگر شما منتظر اجازه او بوديد؟!! خوب برويد!! تازه بعد هم غر بزنيد که از اين زندگي خسته شدين !
- اگر شوهرتان به شما پول نمي دهد، شما هم به او روندين!!! دو سه روز کم محلي هم بي اثر نيست!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل نيست، خانه را به گند بکشيد بي حوصلگي به را بيندازيد افسرده باشيد تا شما را به کار بيرون از منزل تشويق کند!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل هست،از زير کار کردن در بريد وانمود کنيد که دوست نداريد نحوه جارو کردن و ظرف شستن و..... را به او آموزش دهيد!! هرچند اقايون همه بلد هستن
- اگر شوهر شما فمينيست نيست ، زن ذليل که هست
- اگر شوهرتان به مسائل شما بي اعتناست شما بي اعتنا تر باشيد ازصبح تا آمدن او با دوستان گپ بزنيد تا چشمتون به او افتاد قيافه
نتيجه گيري اخلاقي:
- زنان سنتي هر چه سرشان بيايد حقشان است!! لياقت شوهر مهربان و به قول خودشان زي زي را ندارند!!
- زنان مدرن لياقت هيچ چيز را ندارند!! چون از زي زي بودن شوهرانشان سوء استفاده مي کنند!!
- هر چه به سر مردا مياد از زي زي بودنشونه
!